بندگی به شرط مزد!

 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند                نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست         کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن              که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                      که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی                       وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                          که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست                   نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا                 که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد               جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه                که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

سال ۷۸ وارد حوزه علمیه قم شدم. چندی بعد برای اولین به شیراز رفتم. سفر کوتاه اما به یاد ماندنی‌ای بود. مثل بیشتر مسافران شیراز سری هم به حافظیه زدم. در کنار مرقد حافظ به راهی که انتخاب کرده بودم فکر می‌کردم و به همان نیت تفألی به دیوان حافظ زدم. اتفاقا همین غزل آمد. برایم جالب بود که حافظ دقیقا به هدف زده بود. از آن روز این غزل در ذهنم ماند؛ خصوصا این بیت که می‌گوید:

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن              که دوست خود روش بنده پروری داند
حالا که نزدیک به دو دهه است از آغاز راه می‌گذرد، نمی‌دانم تا چه اندازه توانسته‌ام به این شعر عمل کنم. اما هنوز یاد آن غزل و خاطره آن تفأل برایم تازگی دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *