بندگی به شرط مزد!

 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند                نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست         کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن              که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                      که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی                       وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                          که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست                   نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا                 که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد               جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه                که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

سال ۷۸ وارد حوزه علمیه قم شدم. چندی بعد برای اولین به شیراز رفتم. سفر کوتاه اما به یاد ماندنی‌ای بود. مثل بیشتر مسافران شیراز سری هم به حافظیه زدم. در کنار مرقد حافظ به راهی که انتخاب کرده بودم فکر می‌کردم و به همان نیت تفألی به دیوان حافظ زدم. اتفاقا همین غزل آمد. برایم جالب بود که حافظ دقیقا به هدف زده بود. از آن روز این غزل در ذهنم ماند؛ خصوصا این بیت که می‌گوید:

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن              که دوست خود روش بنده پروری داند
حالا که نزدیک به دو دهه است از آغاز راه می‌گذرد، نمی‌دانم تا چه اندازه توانسته‌ام به این شعر عمل کنم. اما هنوز یاد آن غزل و خاطره آن تفأل برایم تازگی دارد.

ما و بی‌توجهی به مکتوبات- بخش اول

بسیاری از اطلاعاتی که به لطف فضای دیجیتال و اینترنت امروز به راحتی می‌تواند در دسترس ما قرار گیرد، هنوز آن‌گونه که باید و شاید مورد توجه بسیاری از  ما نیست. در حقیقت اینترنت در فضای آموزشی می‌تواند تأثیرات بسیار خوب و مؤثری بر روند رشد علمی و فرهنگی داشته باشد.

توجه به مکتوبات استادان دانشگاه، یکی از این زمینه‌های مهم است. در توضیح باید بگویم که تا جایی که می‌دانم تقریبا تمام استادان دانشگاه، باید مقالات و کتاب‌هایی را منتشر کنند. این مکتوبات اعم از کتاب و یا مقالاتی است که در مجلات معتبر به چاپ رسیده است و به راحتی قابل دسترسی است. اگر ما به این مکتوبات توجه کنیم، می‌توانیم شناخت‌مان را از تیپولوژی فکری و تحلیلی استاد، بالاتر ببریم.

بی‌توجهی به این مکتوبات، باعث می‌شود تا پس از پایان ترم، شناخت دانشجو از استاد، صرفا به اطلاعاتی که در جلسات محدود طول یک ترم ارائه شده است، محدود باشد. در حالی‌که با توجه به این منابع مکتوب می‌شد یک گام به جلو رفت. برای دسترسی به اطلاعات اینگونه، استفاده از پایگاه‌های اطلاع رسانی‌ای که اطلاعات مجلات کشور و مجلات خارجی را در خود جای داده‌اند بسیار مفید است. سایت نورمگز، یکی از سایت‌هایی است که قدم بزرگی در این زمینه برداشته است.

اگر چه مفهوم کتابخانه، در کشور ما به مفهوم کامل و جامع خودش، کمتر تبلور یافته است ولی در همین حد و اندازه‌اش هم می‌تواند مراجعه به کتابخانه‌ها مفید و مؤثر باشد. مفهوم کتابخانه مورد نظر من، کتابخانه‌هایی مثل کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام در قم است. کتابخانه‌ای که ساعت‌های بسیار شیرینی را در لابلای صفحات کتاب‌های خواندنی و نایابش گذرانده‌ام و امیدوارم زمانی بیشتر درباره‌اش بنویسم.

یک سالگی یک اتفاق

سید مرتضی ابطحی: برای خودم هم باور کردنی نیست که به این سرعت یک سال از روز عمامه‌گذاری‌ام در روز میلاد امام حسن عسکری(ع) بگذرد؛ کاری که بدون هیچ مبالغه‌ای در زندگی من حکم یک انقلاب را داشت. فراموش نمی‌کنم مکالمه‌ای را که حدود ۱۵ سال پیش بین پدرم، پسرعمویم- که هر دو روحانی و معمم هستند- و من که آن‌وقت‌ها سال دوم یا سوم ریاضی بودم رخ داد و من به شدت آن دو را به خاطر شغل‌شان محکوم می‌کردم و می‌گفتم می‌رفتید مهندس می‌شدید و فلان مقدار پول هر ماه به حسابتان واریز می‌شد. حتی لازم هم نبود که هر ماه کلی از وقتتان را در صف شهریه هدر دهید. پدرم آن شب حرفی به من زد که در ذهنم نقش بست؛ گفت: پسر! این لباس یک عشق است. بعد از طلبگی پسرعمویم همیشه می‌گفت حالا که طلبه شدی حتما معمم شو ولی من باز هم تا حدود دو سال پیش برای خودم قطع می‌دانستم که سراغ لباس نخواهم رفت و دلیلی ندارد که چنین سختی و محدودیتی را بپذیرم و به همه هم می‌گفتم که چنین قصدی را ندارم. با این تفاصیل اینکه ۱۵ سال دیگر کجا باشم را تنها خدا می‌داند اما دوست داشتم تجربیات محدود یک‌ساله خودم را اینجا به یادگار بنویسم.

سال گذشته این روز برایم پر بود از فکرهای گوناگون. آیا این کار پشت پا زدن به زندگی نیست؟ زندگی‌ات چه می‌شود؟ دیگران درباره تو چه خواهند گفت؟ بار مسؤولیتش خیلی زیاد است. با این لباس ارتباطاتت خیلی محدود خواهد شد. مگر دیوانه‌ای این لباس دست و پا گیر را بپوشی، آن هم با این وضعیت زندگی‌ات که خیلی جاها باید مراقب پدرت باشی؟! و سؤالاتی از این دست که شاید در ذهن خیلی از شما هم مطرح باشد.

اینکه چرا تصمیم به پذیرش این مسؤولیت گرفتم را شاید در زمانی دیگر مفصل نوشتم؛ اما در این یک‌سال به این نتیجه رسیدم که خیلی از باورهایی که پیش از عمامه گذاری در ذهن من بود تصورات اشتباهی بود. برای کسانی‌که طلبه می‌شوند، پذیرش سختی‌ها و محدودیت‌های مادی این کار یک اصل پذیرفته شده است. اما شاید مهم‌ترین دغدغه منتفی کننده تصمیم به ملبّس شدن در ذهن من، حس منفی‌ای بود که فکر می‌کردم در اذهان مردم نسبت به قشر روحانی به وجود آمده است و بخش مهمی را هم متأثر از مسائل سیاسی کشور می‌دیدم و تصورم این بود که مردم به همه روحانیون با دید منفی نگاه می‌کنند. اما در عمل چنین چیزی اتفاق نیفتاد و لااقل من در این یک سال گذشته با چنین برخوردی مواجه نشدم. بودند آدم‌هایی که در این مدت بدون اینکه مرا بشناسند، آمدند و درد دل کردند و از زندگی خصوصی‌شان گفتند. وقتی با عبا و عمامه سر کلاس درس دانشگاه حاضر شدم برای دوستانی که می‌دانستند من طلبه‌ام باور پذیر نبود که من واقعا یک آخوند معمم باشم. من ذهنم را به نوعی نسبت به واکنش منفی دیگران بی‌اثر کرده بودم و احتمال می‌دادم که در فضای دانشگاه به عنوان یک عضو زیادی با نگاه‌های سرد روبرو شوم، ولی به هیچ‌وجه تصور نمی‌کردم که نوع نگاه‌ها گرم باشد.

تجربه این یک‌سال به من نشان داد که لباس «روحانی» در ذهن مردم، نوعی نماد زمینی معنویت است. مردم عادی که احساس می‌کنند هیچ پناهی ندارند و کسی حرفشان را نمی‌شنود، همین‌قدر که احساس می‌کنند یک طلبه حرف‌شان را درک می‌کند و کمی از دردشان را می‌چشد و حتی کنار آنها و مثل آنها زندگی می‌کند، برایشان آرامش بخش و امیدوار کننده است. اما در دوره ما آنچه موجب انتقاد از این لباس شده و بعضا موجب آزردگی بعضی از این لباس شده، عمل‌کردهای اشتباهی است که در این لباس به اسم دین صورت پذیرفته است. پدرم همیشه می‌گفت: اگر در هر شغلی یک نفر اشتباه کند و از کارش کم بگذارد، مردم نمی‌گویند همه کسانی که به آن حرفه مشغولند این کاره‌اند؛ اما اگر منِ آخوند یک اشتباه انجام دهم خواهند گفت که همه آخوندها اینگونه‌اند!

کمی پیش از اینکه معمم شوم دوست جامعه‌شناسی می‌گفت روحانیت به عنوان یک تیپ مشخص در میان مردم پذیرفته شده و خیلی از چیزهایی که در این کار لحاظ شده، نیاز جامعه است ولی من آن روز به این نظر باور نداشتم و معتقد بودم می‌شود یک تیپ جدید تعریف کرد. اما لااقل تجربه این یک سال بیشتر نظر دوستم را تأیید می‌کرد. پذیرش یک روحانی با هر فکر و گرایشی که باشد در بین مردم خیلی ساده‌تر است از پذیرش کسی‌که نمی‌دانند هویتش چیست. این جمله را از چند نفر مردم عادی شنیدم که نسبت به طلبه‌ای که معمم نیست می‌گفتند: «تکلیفش با خودش معلوم نیست!»

من که روزی از این لباس فراری بودم، امروز این لباس را دوست دارم. هر بار به کسانی‌که در این لباس به مردم خدمت کردند فکر می‌کنم دل‌گرم می‌شوم و وقتی به سادگی‌اش نگاه می‌کنم احساس آرامش پیدا می‌کنم. آرامشی که امیدوارم بتوانم در سایه لطف خدا به مردمم هدیه کنم.

کودک معمّم

سید مرتضی ابطحی: بخشی از خاطرات کودکی من مانند خیلی از بچه‌ آخوندها خاطراتی است که از لباس پدرم دارم: عبا و عمامه و قبا. لباس‌هایی که هر روز پدر می‌پوشید و به درس می‌رفت. یا وقتی می‌خواست به تبلیغ برود بر تن می‌کرد و با یک ساک، می‌رفت و یک‌ ماه بعد با همان لباس می‌آمد و در ذهن من ارتباط مستقیمی بین این لباس و یک ماه نبودن در منزل برای تبلیغ دین شکل می‌گرفت. البته در خانواده ما چند نفر از بستگانم در این لباس بودند و هستند. از جمله پدربزرگ‌هایم و عمو و چند نفر از پسرعموهایم.

لباس روحانی‌ها در کودکی حس خوبی داشت. خصوصا عمامه؛ آن هم وقتی عمامه پدر شسته شده بود و دو نفر می‌خواستند آن‌ را آماده پیچیدن کنند. بخشی از خوشی‌های من و برادر کوچکم مجتبی همانجا بود. وقتی از زیر پارچه بلند و نازک عمامه به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدیم و بزرگ‌ترها دعوایمان می‌کردند ولی ما باز به کارمان ادامه می‌دادیم.

گاهی عمامه بسته شده را بر سر می‌گذاشتم و در منزل، کمی راه می‎رفتم و گاه عمامه از سرم می‌افتاد و به اصطلاح خراب می‌شد و بعد هم دعوای مادر یا پدرم که چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟!


حجة‌الاسلام سید علی خمینی در سنین کودکی لباس آبا و اجدادی خود را پوشیده است‬

از آنجا که بعد از ترور پدرم، ایشان توان بستن عمامه را از دست داد، بعضی مواقع زحمت بستن عمامه به دوش همسایه‌های روحانی‌مان می‌افتاد. گهگاه همسایه که نمی‌خواست زحمتش به واسطه شیطنت‌های کودکی من یا برادرم هدر برود عمامه را بر سرم می‌گذاشت و من در کوچه عمامه بر سرم می‌گذاشتم و به خانه می‌رفتم.

گاهی هم پسرعمویم سید محمدرضا زحمت پیچیدن عمامه را می‌کشید. سید حس خوبی به من می‌داد. همیشه لباسش مرتب بود و عطر می‌زد و گاهی هم لباده می‌پوشید. لباده از قبا که ظاهری ساده دارد، جذاب‌تر است و به قول معروف جوان‌پسندتر. من در دوره نوجوانی گاهی لباده‌ای را که از مرحوم عمویم به پدرم رسیده بود می‌پوشیدم و از این‌ کار حس خوبی پیدا می‌کردم.

پدر من هم در جوانی لباده می‌پوشید اما بعد از ترور دیگر توان پوشیدنش را نداشت و فقط قبا می‌پوشید. قبا با ظاهر ساده‌اش جیب‌های تو در تو و بزرگی دارد. جیب‌هایی که گاهی برای ما دردسر ساز می‎شد. یعنی وقتی که پدرم می‌گفت برو و از جیب من فلان چیز را بیاور! و من با قد کوتاهم باید تمام جیب‌های قبا را می‌گشتم.

پدرم معمولا از اینکه من لباسش را می‌پوشم ابراز خوشحالی می‌کرد و حتی ترغیبم می‌کرد که عبا بر دوش بیاندازم. تا جایی که من دیدم معمولا آخوندها دوست دارند لااقل یکی از پسران‎شان طلبه شود و بعد از مرگ‌شان راه پدر را ادامه دهد. پوشیدن لباس در دوران کودکی اولین گره‌های پیوند ذهنی با این لباس و سبک خاص زندگی است.

سفر به دیار رستم (بخش دوم)

بالا رفتن از یک شیب تند

باید اعتراف کنم اگر چه مردم و فضا به هیچ وجه برایم حس دل‌تنگی و ناراحتی به وجود نمی‌آوردند اما هم‌آهنگ شدن با وضعیت جدید در چند روز اول برایم خیلی سخت بود. کاری که تا آن روز خوب بلد بودم، تایپ کردن و وب‌گردی و سر و کله زدن با کتاب بود و مخاطبم خواننده‌های وبلاگ یا کسانی‌ که به نوعی با نشریات یا اینترنت ارتباط داشتند. اما ارتباط با مخاطب جدید با فرهنگ و باورهای نسبتا متفاوت نیاز به تغییراتی در روش‌ها و بینش‌های من داشت.

در میان مردم محله پایین مهاباد- مسجد صاحب الزمان – ماه رمضان ۱۳۹۰

در این راه از تجربیات آقای مهدی اشرفی ‌که مرا به آنجا دعوت کرده بود استفاده بردم که پیش‌تر به آنها اشاره کرده‌ام. اما در کنار اینها از تجربیات استاد پرویز خرسند نیز استفاده کردم. آقای خرسند از جمله کسانی‌ است که شیوایی سخنش را دوست دارم. گاهی اتفاق می‌افتد که درباره موضوعی سخن را آغاز می‌کند و چندین ساعت درباره‌اش صحبت می‌کند و جالب آنکه گاهی برای توضیح یک موضوع یکی دو ساعت خاطره می‌گوید و بعد بدون آنکه سر رشته کلام را گم کند دوباره به موضوع اصلی باز می‌گردد.
استاد خرسند در جریان این سفر تبلیغی به من می‌گفت پیش از اینکه یک موضوع را برای مردم بگویی در ذهن خودت روی آن فکر کن و کلنجار برو و از خودت بپرس «اگر این‌طور نبود چه می‌شد؟» و یا گفت طوری با مردم برخورد نکن که دیگر رغبتی به تو نداشته باشند. از مسائلی که ایشان تأکید می‌کرد توجه به داستان‌های قرآنی و تفسیر آن بود. از جمله به داستان اصحاب کهف اشاره نمود و این سؤال را مورد اشاره قرار داد که چرا قرآن به اصحاب کهف می‌گوید «فتیة»(جوان‌مرد)؟ استاد خرسند علت این نام‌گذاری را در این می‌دید که اصحاب کهف زمانی که دوباره به حیات عادی خودشان برگشتند و دریافتند که هم‌فکران‌شان قدرت را در دست گرفته‌اند، دیدند که می‌توانند خودشان هم به نان و نوایی برسند. اما آنها کسانی نبودند که پای سفره‌ای بنشینند که خودشان زحمت مستقیمی برای فراهم آمدنش نکشیده‌اند و از همین رو از خداوند طلب مرگ نمودند. آقای خرسند می‌گفت که ساعت‌ها با دکتر شریعتی درباره چند و چون اهمیت داستان اصحاب کهف صحبت کرده و به کند و کاو درباره پیام این داستان قرآنی پرداخته‌اند ولی سال‌ها بعد از درگذشت دکتر به این نتیجه رسیده که اصحاب کهف توان حمل چنین قدرت و نعمت بزرگی را در خود ندیده و ترجیح داده‌اند که مرگ واقعی را از خدا طلب کنند.

در کنار این سفارش‌ها به تجربه نیز دریافتم که مردم این منطقه به ترتیب نسبت به این موضوعات بیشتر توجه نشان می‌دهند: ۱٫ زندگی و فضائل ائمه(علیهم السلام) و ذکر مصائب ایشان ۲٫ مباحث کاربردی که به طور مستقیم به زندگی‌شان مرتبط است؛ مثل اصول زندگی مشترک و ارتباط با همسر و فرزند ۳٫ مسائل تاریخی ۴٫ مسائل اخلاقی . اما سوای موضوع بحث، همان‌طور که گفتم قالب ارائه هم خیلی مهم بود و می‌شود گفت این قالب‌ها بیشترین اثر را داشت: ۱٫ کارهای گروهی(مثل هم‌خوانی کردن سوره‌های کوچک قرآن) ۲٫ گریاندن(روضه‌ها) ۳٫ خنداندن ۴٫ داستان ۵٫ استفاده از مثال

بچه‌ها هنوز هم شکلات گرفتن از روحانی را دوست دارند. ابوالفضل و فاطمه که روزهای اول با من کاری نداشتند، روزهای آخر خیلی صمیمی شده بودند. ابوالفضل وقتی وضو می‌گرفتم کار مرا تقلید می‌کرد و فاطمه هم در نماز جماعت کنارم می‌ایستاد و نماز می‌خواند.

 

دو دیدگاه متناقض

این روزها در مورد محبوبیت روحانیت در بین مردم، دو دیدگاه سیاه و سفید مطرح است. گروهی همه چیز را سفید می‌بینند و هنوز در فضای دهه ۶۰ نفس می‌کشند که روحانیون در اوج قدرت اجتماعی بودند.  گروه دیگر روحانیون را در حضیض تصور می‌کنند و اخباری را که حاکی از برخورد خشن با این قشر هست دلیل بر همین موضوع می‌گیرند. در صورتی‌که در واقع هیچ‌کدام از این دو تصویر به تنهایی اتفاق نمی‌افتد. البته باورهایی در بین مردم تغییر کرده است و همین مسأله، نفوذ روحانیون با روش‌های پیشین را سخت‌تر کرده است. شاید نقل تجربه حجةالاسلام احمدی یکی از روحانیون خوبی که در همین سفر با او آشنا شدم بد نباشد. او ضمن اشاره به سابقه ۲۰ ساله تبلیغی خود می‌گفت که هر چه به سمت عقب برمی‌گردم می‌بینم اقبال ظاهری مردم نسبت به مسجد و دین و روحانی بیشتر بود. البته او نقش وضعیت اقتصادی مردم را در این قضیه پررنگ می‌دید.

از نظر من یکی از مسائل مهمی که نباید فراموش شود قدرت وسایل ارتباط جمعی خصوصا در یکی دو دهه اخیر است. برای نمونه در همین شهر مهاباد اکثر قریب به اتفاق خانواده‌هایی که من با آنها در ارتباط بودم از تلویزیون استفاده می‌کردند و حداقل نیمی از آنها در منازل خودشان به ماهواره دسترسی داشتند. همچنین در کنار خطوط ثابت تلفن، هر دو شبکه تلفن همراه نیز فعال بود. کامپیوتر و اینترنت از دیگر امکانات ارتباطی بود که در بیشتر منازلی که جوان‌ محصّل داشت دیده می‌شد. یک کشاورز ۴۵ ساله برایم می‌گفت که پسر نوجوانش بیشتر وقتش را پای کامپیوتر و اینترنت می‌گذراند و به این واسطه با افکار مختلف آشنا می‌شود و دیگر به راحتی به باورهای او اعتقادی ندارد. اما نکته جالب توجه آن بود که حتی در بین کسانی‌که علنا هیچ توجهی به مسائل شرعی نداشتند و روزه نمی‎‌گرفتند، ازدواج به عنوان یک باور سنتی ارزش محسوب می‌شد. همچنین باور به مسائل دینی همچون اعتقاد به خدا، امام حسین(ع) و حضرت اباالفضل(ع) نیز به وضوح دیده می‌شد. اما باز هم نمی‌شد کتمان کرد که باورهای بسیاری حتی در بین متدینان سنتی تغییر کرده.

آنچه که من در این مدت تجربه کردم این بود که مردم هنوز هم وقتی می‌بیینند روحانی سعی می‌کند دردشان را درک کند، کنارش هستند و با او همراهند. حتی با کسی برخورد کردم که در همین یک ماه، تصورش از روحانیت متحول شده و در میان تعجب نمازگزاران به یک مسجدی فعال مبدل شد.

«مسجد جای زندگی است»

به توصیه  علی در این مدت یک نشریه یک برگی منتشر کردم و نامش را هم گذاشتم «مسجد جای زندگی است.» هر شماره از این نشریه حدود ۱۰۰ نسخه کپی می‌شد و به صورت رایگان در اختیار مردم قرار می‌گرفت. من با توجه به این‌که دسترسی به کامپیوتر نداشتم برای تهیه نوشته‌ها کمی با مشکل روبرو شدم، چون از طرفی با محدودیت منابع روبرو بودم و از طرفی باید مطالب را روی کاغذ می‌نوشتم و بعد برای تایپ به یک مغازه می‌بردم. این نشریه چهار شماره بیشتر منتشر نشد اما فایده‌اش این بود که به وسیله‌ آن می‌شد با افراد بیشتری در شهر ارتباط برقرار کرد. مطالب این نشریه بیشتر مسائل اخلاقی و دینی بود با چاشنی مطالبی درباره حوزه علمیه و خود شهر مهاباد.

تا جایی‌که من مشاهده کردم بیشتر جوان‌ترها علاقه به خواندن این مطالب داشتند و گاه حرف‌هایی که برای خیلی از ما تکراری شده به گوش بعضی‌شان تازه بود؛ مثل حدیثی که «یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است.» حتی بعضی کسانی‌ که مشتاقانه و با دقت مطالب نشریه را می‌خواندند جوانانی بودند که به خاطر کار کشاورزی و آبیاری حتی فرصت حضور در نماز را پیدا نمی‌کردند اما علاقه به خواندن داشتند و از این راه می‌شد ارتباط سریع‌تری با آنان برقرار نمود.

 

یک خاطره خوب

یک ماه متفاوت از زندگی‌ام گذشت اما یک خاطره خوب برایم باقی ماند. واقعیت این بود که که مردم به یک روحانی نیاز داشتند که پس از چند سال در مسجدشان نماز جماعت اقامه کند و در ماه مبارک کمی موعظه‌شان کند، احکام بگوید و روضه بخواند و آنها را بگریاند و یا به خانه‌های‌شان برود و کنارشان افطاری بخورد و دعای‌شان کند. اما من هم به مردم نیاز داشتم تا چیزهایی که خوانده بودم و در ذهنم تل ‌انبار شده بود دوباره شخم بزنم. تا کمی مردم و زندگی ساده‌شان را حس کنم و مزه انس با آنها را در خانه خدا و در ماه خدا بچشم و خدا را شاکرم که این توفیق را پیدا کردم.

 

بخش اول همین گزارش را می‌توانید در اینجا بخوانید.

سفر به دیار رستم (بخش اول)

سید مرتضی ابطحی: وقتی سفر رنگ کار به خودش می‌گیرد دیگر شاید آن جذابیت همیشگی را نداشته باشد؛ چرا که علاوه بر مسؤولیت کاری که بر عهده تو است، با یک محل جدید با فرهنگ و شرایطی متفاوت از آنچه با آن خو کرده‌ای نیز روبرو هستی و باید در زمانی کوتاه خودت را با شرایط جدید تطبیق بدهی. من در آستانه آغاز سیسالگی‌ام یک سفر یک‌ماهه از این نوع را تجربه کردم که علاوه بر آنکه یک سفر کاری محسوب می‌شد، مسؤولیت‌های شرعی و فرهنگی سنگینی را هم بر دوش من گذاشته بود.

سازمان‌های تبلیغی، سیاست‎های تبلیغی

از چند سال پیش دوست داشتم به تبلیغ بروم اما امکانش نبود چرا که معمم نبودم و من هم کلا از فکر تبلیغ بیرون آمده بودم. تبلیغ یک رسم قدیمی در بین روحانیون است که در مناسبت‌های خاص دینی مثل محرم و ماه رمضان به شهرها و روستاها می‌روند و به موعظه و ارشاد مردم می‌پردازند. امسال به واسطه این‌که معمم شده بودم انگیزه بیشتری برای این‌کار داشتم. این روزها سازمان‌های مختلف اقدام به اعزام مبلّغ می‌کنند. مثلا دفتر تبلیغات اسلامی که از ابتدا به همین بهانه تشکیل شده است، اوقاف و امور خیریه، نیروی انتظامی، سپاه، سازمان زندان‌ها، بعضی دفاتر مراجع تقلید و این اواخر هم خود حوزه علمیه. طبعا هر گروه برای مخاطبان خاص خود روحانی مبلّغ دینی می‌خواهند و بخشی از هزینه‌‌ این یک ماه را نیز خودشان پرداخت می‌کنند. امروزه یکی از کارکردهای اصلی این سازمان‌ها سیاست گذاری و نظارت بر عمل‌کرد مبلغ است و طبعا برای ورود به آنها نیاز به شرکت در گزینش‌ و مصاحبه‌های خاص در زمینه‌های علمی و سیاسی هست.

بافت قدیمی شهر مهاباد در استان اصفهان

اولین تجربه

من در هیچ‌کدام از سازمان‌های فوق پرونده نداشتم ولی از آنجا که علاقه داشتم به تبلیغ بروم به چند سازمان مرتبط سر زدم و اعلام آمادگی کردم و گفتم که تقاضای کمک مالی از شما ندارم، فقط مرا به یک جا اعزام کنید اما فقط به دلیل نداشتن پرونده چنین کاری صورت نپذیرفت. این در حالی بود که بعدا فهمیدم بسیاری از روستاها علیرغم درخواست و اعلام نیاز و آمادگی برای حضور روحانی، از داشتن یک مبلغ دینی بی‌بهره بودند. سرانجام به واسطه آیت‌الله عبدالنبی نمازی امام جمعه کاشان و دادستان اسبق کل کشور که از دوستان قدیمی پدر و مرحوم پدربزرگم هستند قرار شد به یکی از شهرهای استان اصفهان یعنی شهر مهاباد بروم.

اخراجی‌ها-۳

از قم تا مهاباد راه زیادی نیست؛ با اتوبوس حدود دو ساعت و نیم. راننده اتوبوس در راه فیلم اخراجی‌ها-۳ را برای مسافران گذاشته بود. فیلم را تا آن روز ندیده بودم و زمانی هم که دیدم واقعا حس بدی پیدا کردم. از این‌که همه چیز به مسخره گرفته شده بود و آن‌هم با زبانی مضحک و مبتذل، عصبی می‌شدم اما برایم جالب بود که دیالوگ‌های فیلم برای چند نفری که جلوی من نشسته بودند خیلی جالب توجه بود و جذب‌شان می‌کرد؛ این را می‌شد از خنده‌های بلندشان فهمید. این تصویر تا آخر سفر به نوعی در ذهنم ماند چرا که در تبلیغ به این نتیجه رسیدم خیلی چیزها آن‌طوری که در ذهن من «درست و منطقی» است نباید ارائه شود، بلکه باید به فهم مخاطب توجه کرد و ذائقه او را سنجید. مثلا خیلی حرف‌های درست با زبان خنده، داستان و یا شعر و تمثیل برای عامه مردم بهتر قابل درک و قبول است و اگر همان حرف خیلی خشک و منطقی ارائه شود  توجه کسی را جلب نخواهد کرد.


ماه مبارک رمضان ۱۴۳۲ – تابستان ۱۳۹۰ مسجد صاحب الزمان شهر مهاباد

در یک شهر کویری و باستانی

آب و هوای مهاباد تفاوت چندانی با قم ندارد: یک شهر کویری با تابستان‌های خیلی گرم. آن‌طور که سینه به سینه نقل شده و هنوز هم پیر و جوان مهاباد نقل می‌کردند، این شهر به دستور مه بانو، نوه رستم بنا شده و البته شواهدی در دست است که این شهر محل زندگی خود رستم بوده است. وقتی در بیابان‌های اطراف شهر و خندقی که در نزدیکی شهر است راه می‌رفتم حفره‌هایی را دیدم که مردم می‌گفتند برای کشف گنج حفر شده است. چند نفری هم از داستان‌ گنج‌هایی که در این منطقه کشف شده برایم گفتند.

زبان مردم این شهر فارسی است و لهجه محلی خاصی ندارند یا حداقل من ندیدم کسی چیزی بگوید که من نفهمم. البته لحن صحبت کردن‌شان کمی شبیه کاشانی‌ها بود. وضعیت اقتصادی بیشتر کسانی‌که در این منطقه زندگی می‌کردند متوسط بود و بیشترشان از راه کارگری و باغ‌داری گذران زندگی می‌کردند. از جمله مسائلی که در این منطقه به خوبی می‌شد حس کرد امنیت بالای مردم بود. آسایش مردم به گونه‌ای بود که صاحبان موتورسیکلت‌ها، موتورهایشان را شب‌ها هم بدون هیچ قفلی و حتی با سوییچ بیرون در خانه پارک می‌کردند!

ساختمان‌ها در قسمت ابتدای شهر، به سبک امروزی ساخته شده بودند اما در بخش پایین شهر که من در همانجا مستقر بودم بیشتر خانه‌ها معماری قدیمی داشتند و بعضی‌شان بیش از یکصد سال قدمت داشت. بعضی ساختمان‌های قدیمی این شهر تاریخی واقعا دیدنی بود؛ طول بعضی از دیوارهای گلی ساختمان‌های این شهر به بیش از ۲۰ متر می‌رسد. دیوارهای خشت و گلی، گنبدها، هواکش‌ها، سقف‌های هشتی‌ شکل و درهای قدیمی اجازه نمی‌داد آدم از فضای آنجا احساس دل‌تنگی یا خستگی کند و آدم را به فکر فرو می‌برد. گه گاه که در این کوچه‌های قدیمی راه می‌رفتم به این فکر می‌کردم که روزگاری آدم‌هایی غیر از ما در اینجا حکومت می‌کردند و برای نشان دادن قدرت‌شان ساختمان‌های بزرگ‌ بنا می‌کردند اما همه شان رفتند و هیچ چیز جز این خشت و گل‌ها باقی نمانده است و کسی حتی به یاد آن مردمان نیست.


خندق بیرون شهر مهاباد و کمی آن طرف‌تر باز مانده مسجد جامعی قدیمی


سیگارهای بهمن کوتاه

در طول این یک‌ماه سعی کردم وارد مباحث سیاسی نشوم و بیشتر به مسائل اخلاقی و خصوصا توجه به ذکر و یاد خدا بپردازم. جایی که من بودم نقل مجلس مردم نه جریان فتنه بود و نه جریان انحرافی. دغدغه اصلی آنان معیشت بود و همان‌طور که گفتم وضع اقتصادی‌شان متوسط بود. بیشترشان لباس ساده می‌پوشیدند و وسیله نقلیه‌شان موتورسیکلت بود. ندیدم کسی از سیگاری‎ها، سیگاری گران‌تر از بهمن کوتاه دود کند.

بیشتر مردمی که من دیدم از وضعیت اقتصادی موجود گله‌مند بودند. از جوانی که تازه ازدواج کرده بود و کارگر ساختمانی بود تا پدر میان‌سالی که از راه کشاورزی گذران زندگی فرزندانش را به عهده داشت. گرانی برق کشاورزی یکی از مشکلات اصلی کشاورزان بود. می‌گفتند اخیرا هر قبض برق از ۸۰۰ هزار تومان تا یک میلیون و دویست هزار تومان می‌آید. این مسأله جدای از گرانی کود و دیگر ابزار کشاورزی بود. تحلیل خود کشاورزان این بود که با این روند عملا جایی برای کشاورزی خرد باقی نخواهد ماند.

بخش دوم همین گزارش را در اینجا بخوانید.

بهجتی که در درس‌های حوزه می‌شود دید

سید مرتضی ابطحی:‌ «۱۹۲۵۹»؛ این عدد نشان‌گر تعداد نمونه‌هایی است که تا آخرین روز فروردین سال جاری در بانک خون بند ناف رویان فریز شده است و هر روز هم بر تعدادش افزوده می‌شود.

قدیمی‌ها اگر چه این امکان را نداشتند اما احترام خاصی برای بند ناف کودک قائل بودند و معتقد بودند قسمتی از بند ناف که به بدن کودک است و پس از مدتی خشک می‌شود و به اصطلاح می‌افتد اگر در جای مقدسی قرار بگیرد، کودک هم به همان‌جا کشیده می‌‌شود. روی همین باور بود که پدرم بندناف مرا را در یکی از دیوارهای فیضیه گذاشت.

این‌که آخوند بودن امروز من مرهون آن بند ناف است، البته باور ساده‌ای است. اما ارتباط من با حوزه به واسطه پدرم از همان کودکی آغاز شد. به خوبی به یاد دارم که گاهی پدرم که یک‌سال پیش از تولد من ترور شده بود، من و برادر کوچک‌ترم را همراه خودش به حسینیه شهدا، پای درس مرحوم آیت الله العظمی منتظری می‌برد. فضای ساده‌ای بود و جمعیت زیادی از طلبه‌های معمم می‌آمدند. ما باید در طول درس آقا سکوت می‌کردیم؛ اما بعد از آن معمولا کمی در حسینیه این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتیم و با بقیه کودکانی که همراه با والدین‌شان می‌آمدند و کمی با هم آشنا بودیم صحبت و بازی می‌کردیم. این واقعیت خیلی با چیزی‌که این‌روزها در بعضی فیلم‌ها مثل «طلا و مس» نشان داده می‌شود تفاوت دارد. و البته چیزی هم نیست که منحصر به درس مرحوم آقای منتظری بوده باشد. هنوز هم گهگاه سر درس مراجع عظام کودکانی را می‌شود دید که همراه پدران‌شان پای درس آمده‌اند.

این چند عکس که توسط دوست عزیزم آقای «علیرضا فرزین» گرفته شده، نشان‌گر حضور دو کودک سر درس مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت است. بعضی از تصاویری که دوست دوران دبستانم، علیرضا گرفته در کتاب «دُردانه» که مجموعه‌ای از تصاویر آن مرحوم است منتشر شده و آن‌طور که شنیدم متأسفانه تقدیر شایسته‌ای هم از ایشان نشده. از جمله عکس‌های مجموعه علیرضا فرزین یکی از معروف‌ترین تصاویری است که دو سال پیش و در روز ارتحال آن مرحوم در صفحه اول روزنامه اعتماد منتشر شد و ما نیز در تورجان از همان عکس استفاده کردیم و آن‌روزها هم متأسفانه نامی از عکاس برده نشد.

سال گذشته در اولین سال‌گرد آن مرحوم نوشتم که تصاویر بیلبوردهای آن مرحوم سبک بدیعی دارد اما متأسفانه امسال دیگر خبری از آن ظرافت و زیبایی نیست و بیلبوردهای امسال همان سبک تکراری ساده شده. یک تصویر ساده، با یک متن ساده.

این هم عکس‌هایی که گفتم علیرضا فرزین گرفته:

 

 

 

تصاویر مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت- ۱۳ خرداد ۱۳۸۵

یک تجربه متفاوت

من و پدرم – فروردین ۱۳۹۰

سید مرتضی ابطحی: روز عمامه گذاری همه اتفاقات خیلی سریع اتفاق می‌افتاد. صبح که از خواب بیدار شدم پدرم گفت امروز تولد امام عسکری(ع) است و روز خوبی برای عمامه گذاری، اگر موافق هستی امروز برویم پیش آیت الله شبیری که عمامه بگذاری؛ من هم موافق بودم. قرار شد هماهنگی‌ها با ایشان باشد. یکی از آرزوهای پدرم این بود که من طلبه بشوم که این اتفاق افتاد. آرزوی دیگرشان این بود که لباس بپوشم و چند سال بود که خیلی سر این موضوع اصرار می‌کرد. این اواخر با ناامیدی می‌گفت که اگر من از دنیا رفتم لااقل پس از من نگذار این عمامه که از پدرم به ارث رسیده روی زمین بماند. هر دو پدربزرگ‌هایم روحانی بودند و جد پدری‌مان هم ایضا! بماند که مرحوم عمو و دامادمان و شوهرخاله‌ام و پسرعمو و چند نفر از نوه‌های عموهایم هم طلبه هستند.

اگر چه میزان رغبت به لباس پوشیدن بین طلبه‌ها کمی پایین آمده اما معمولا طلبه‌ها از سال ششم به بعد لباس طلبگی می‌پوشند. من تمام امتحانات معمول ده سال را دو سال پیش تمام کرده بودم.

روز عمامه گذاری دوباره بعضی چیزها را در ذهنم مرور می‌کردم و بعضی آرزوهایم را به ذهنم می‌آوردم و از خدا می‌خواستم که آنها را برآورده کند. آرزوهایی برای همه آدم‌ها و خصوصا مردم کشورم، برای خانواده و نزدیکانم و برای خودم. از نزدیکانم بجز پدرم فقط علی بود که در مراسم عمامه گذاری‌ام شرکت داشت و زحمت عکس گرفتن را هم کشید.

ما سه نفر به همراه گروه دیگری از طلبه‌ها و روحانیونی که هر روز در گعده‌ی طلبگی در دفتر آیت الله العظمی شبیری زنجانی حاضر می‌شوند منتظر حضور ایشان شدیم. وقتی ایشان وارد شدند از حال پدرم سؤال کردند و پدرم هم درباره جانبازی و ترور گفتند. بعد هم عمامه‌ام را آوردند و آقا عمامه را بر سرم گذاشتند و برایم دعا کردند که ان‌شاء الله در انجام وظایف‌تان موفق باشید و از علمای عاملین شوید. من گفتم ان‌شاء الله به دعای شما؛ خیلی جالب بود که ایشان گفتند: شما هم برای ما دعا کنید! بهترین هدیه‌ای که می‌شد گرفت همین کار اخلاقی ایشان بود.

درباره «استقبال مثبت یا منفی» نسبت به پوشیدن لباس، زیاد فکر نکرده بودم. برایم قطعی بود که پوشیدن این لباس یعنی خط کشیدن روی بعضی چیزهایی که لزوما حرام هم نیست. کاملا ملموس بود که نگاه مردم به کسی‌که عمامه بر سر دارد با دیگران تفاوت بسیاری دارد و همین مسأله زندگی آدم را محدودتر می‌کند.

در جریان تحقیق درباره «امام خمینی و روشنفکران دینی» که چند مصاحبه‌اش را هم در همین‌جا منتشر کردیم با روشن‌فکران زیادی دیدار کردیم. چیزی که می‌توانم به صورت قطعی بگویم این بود که در تمام این دیدارها علیرغم وجود احساس فاصله در رابطه‌ بین روشنفکران و روحانیون هنوز هم نوعی امید به حوزه در بین کلمات و نگاه‌های موج می‌زد. ناگفته نماند که این نگاه متقابل است و در پس‌زمینه فکری خیلی از طلاب هم چنین نگاهی به دانشگاه به خوبی حس می‌شود.

تجربه این چند روز هم همان مسأله را برایم ثابت کرد. بر خلاف همه حرف و حدیث‌هایی که درباره آخوندها در لسان مردم عادی هست اما من در این مدت برخورد منفی ندیدم. حال بماند از برخورد پیرمردی که می‌گفت:«اگر امام زمان را دیدی سلام مرا هم برسان!» و یک راننده تاکسی که می‌گفت پول کرایه سید را برای تبرک می‌خواهم، یا میوه فروشی که بدون هیچ ترسی از قیمت بالای میوه شکایت می‌کرد!

در دنیای مجازی هم مسأله به همین روال بود. برای من و علی خیلی تعجب آور بود که آلبوم عمامه گذاری‌ام در صفحه فیس بوک بیش از یکصد لایک بخورد! بیشتر این افراد البته آدم‌های مذهبی هستن اما در بین‌شان کسانی هم هستند که ارتباط ظاهری با مذهب را نفی می‌کنند اما قائل به احترام به دیگران هستند.

از نگاه من همه این برخوردها نشان از امیدی دارد که در پس زمینه ذهن مردم به روحانیت هست.  امیدوارم این سخنان را حمل بر چیزی جز بیان یک تجربه معنوی نکنید اما لمس کردن این امید از یک سو برایم درد آور است! چرا که به وضوح حس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم زندگی آزاد خودم را داشته باشم. اما از سوی دیگر گرما بخش است؛ چرا که می‌تواند تلنگری باشد که از خیلی شک‌ها و تردیدها بیرونم آورد و تصویر روشن‌تری از واقعیت ملموس به من ارائه دهد.

 

اندر نتایج دموکراسی حوزوی

آیت الله سید علی محقق داماد در جمع شاگردان- بهمن ماه ۱۳۸۹

سید مرتضی ابطحی: وقتی به مدرسه می‌رفتیم یک مثل معروف بود که می‌گفتند اگر ۳۶۴ روز سال تعطیل باشد و همان یک روز که قرار است به مدرسه بروی رادیو اعلام کند که امروز تعطیل است ، باز هم خوشحال خواهی شد! اما چه می‌شد کرد که برای درس خواندن چاره‌ای جز حضور در کلاس نبود.

اما درس‌های حوزه خیلی لذت‌بخش است و با این‌که حاضر و غایب و نمره انضباط در میان نیست، باز هم نمی‌شود به راحتی از خیرش گذشت. فضای دوستانه بین استاد و شاگرد و عمق مطالب درسی مسأله را جذاب‎تر می‌کند. خصوصا این‌که استادها با مطالعه و یک طرح کلی برای ارائه بحث به کلاس می‌آیند. استاد می‌داند که اجباری نیست شاگردان حتما سر درس او بنشینند و اگر درس برای آنها قابل قبول نباشد، دیگر به کلاس نخواهد آمد. یک سیستم کاملا دموکراتیک مبتنی بر عرضه و تقاضا!

از این حاشیه‌ها که بگذریم، بعضی از جلسات درس واقعا خاطره آفرین هستند. مثل جلسه هفته پیش درس آیت الله سید علی محقق داماد. اولین جلسه درس‌ پس از حدود یک ماه تعطیلات ماه صفر بود و طلبه‌ها که برای تبلیغ ماه صفر به شهرهای دیگر رفته بودند، دوباره دور هم جمع شده بودند. موضوع درس آیت الله محقق داماد کتاب الحج بود. در دروس‌ خارج، استاد یک مسأله را به صورت اجتهادی مطرح می‌کند. یعنی مثلا اگر در رساله عملیه یک حکم فقهی را در یک سطر می‌خوانیم، در این کلاس‌ها گاهی روی همان یک خط یک هفته بحث می‌شود. برای همین طول این دوره بیش از حد طولانی است.

پیش از تعطیلات، بحث خارج حج پس از حدود ۱۰ سال به پایان رسیده بود و این جلسه قرار بود که بحث جدید با موضوع نکاح (ازدواج) آغاز شود. ولی آن‌طور که استاد می‌گفت بعضی از دوستان خواسته بودند که بحث خمس بررسی شود. استاد گفت که من برای هر دو بحث مطالعه کرده‌ام و آمادگی هر دو را دارم ولی انتخاب با شما. و از این آیه قرآن استفاده کرد که «ما کنت قاطعة امرا حتی تشهدون»(آیه ۳۲ سوره نمل)

حجة الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی در درس آیت الله سید علی محقق داماد – اردیبهشت ۱۳۸۸

سید حسن آقای خمینی نظرشان روی بحث نکاح بود و ضمن اشاره به این‌که آیت‌الله العظمی وحید خراسانی هم به تازگی مبحث خمس را آغاز کرده‌اند، گفت که در حال حاضر در دروس مطرح حوزه بحث نکاح نداریم. از طرفی هم مسائل مربوط به آن از جمله بحث نظر(نگاه به نامحرم)، حجاب و مباحث دیگر این موضوع پر کاربردتر از خمس است. آقای محقق هم به شوخی اضافه کردند که بحث تعدد زوجات و بحث «یستحب حبس المرأة فی بیتها» هم از مسائل پر کاربرد است.

آقای محمدی هم که از طلاب فاضل هستند، نظرشان این بود که خمس زمان کمتری می‌برد و روی همین حساب اشکالی به بحث نکاح وارد نمی‎شود.

من یادم بود پیش از تعطیلات استاد می‌‎گفتند مسائل نکاح از جمله مسائلی است که خیلی زیاد مورد سؤال واقع می‌شود و بسیاری از سؤالاتی که از مراجع می‌شود در این باره است. من خواستم بر اساس همین نکته استاد را مجاب کنم که مبحث نکاح مفیدتر است، برای همین پرسیدم: کدام‌یک پر کاربردتر است؟ ولی استاد جواب داد که خمس. چرا که بسیاری از حرکات مبتنی بر خمس  است. این‌طور بود که تیر من به سنگ خورد!

دست آخر استاد رأی گیری کردند و رأی بیشتر به بحث خمس داده شد. نتیجه این رأی گیری این شد که کسانی‌که دنبال بحث نکاح بودند باید حدود سه سال صبر کنند تا بحث خمس به پایان برسد!

دایی احمد

به بهانه هشتم آبان

سید مرتضی ابطحی: خبر بد بهتر از بی خبری است. این یکی از اصول اساسی حاکم بر غول های خبررسانی دنیا است.می گویند بی خبری از موضوع مورد علاقه می تواند چیزی در حد مرگ باشد، حالا اگر آن موضوع فرزندت باشد، تکلیف مشخص است. شاید برای خیلی ها بی خبری از فرزند، چیزی در حد موضوع یک فیلم، یا محور یک داستان باشد اما من پیرمرد و پیرزنی را می شناسم که سال های سال از فرزندشان بی خبر بودند. خانواده کوچکی داشتند و اگر خیلی چیزها در خانه شان پیدا نمی شد، اما همیشه محبت سر سفره شان بود.

آنطور که می گویند تنها پسرشان هم مانند خودشان  با محبت و مسؤولیت پذیر بود. پیش از انقلاب در نجف زندگی می کردند. پدرش حاج غلامعلی در نجف مقنی بود و ارتباط خوبی با علما داشت و چاه خانه آیت الله خویی را حفر کرده بود. آنجا به واسطه پدرم ارتباط آن پسر با امام خمینی زیاد می شود و آن وقت ها که نماز امام خلوت بود، در مدرسه آیت الله بروجردی مکبّر امام می شود. وقتی دستور اخراج ایرانی ها از عراق می رسد، آن خانواده همراه با خانواده من به ایران می آیند و بعد از چند سال در شهرشان، نجف آباد اصفهان به سختی زمینی می خرند و پیرمرد و پسرش با دستان خودشان خانه را می سازند.

آن پسر مدتی بعد به قم آمد و طلبه شد و در مدرسه خان حجره گرفت اما طلبگی را ادامه نداد و به خرمشهر رفت و حرفه عکاسی را در پیش گرفت تا این که جنگ شد و عراقی ها به ایران حمله کردند. پسر که دیگر جوانی رعنا شده بود، به همراه دوستانش برای نجات مردم بی پناه به آبادان رفت، اما هیچوقت باز نگشت. همه امید داشتند که شاید زنده مانده ولی اسیر است. هشت سال از جنگ گذشت و همه اسرا برگشتند اما باز هم خبری نشد.

شهید مفقود الاثر محمد (احمد) دهقانی


هر وقت اسیری به نجف آباد می آمد خواهرش پیش اسرا می رفت و عکسش را نشان شان می داد تا شاید خبری بگیرد اما هیچوقت خبری نیامد. دیگر هر وقت خبری از شهدای جنگ می آمد در آن خانه ولوله ای می افتاد که شاید خبری از پسر ما هم باشد. همه امیدوار بودند که شاید این بار اسم عزیزشان در لیست شهدا باشد و باز هم خواهرش به بنیاد شهید می رفت تا خبری بیاورد. یادم هست وقتی کودک بودم و به خانه شان می رفتیم با نوه پیرزن بازی می کردم. اسمش مجید است و حالا مردی شده و تشکیل خانواده داده.

پیرزن از شیطنت های ما ناراحت نمی شد اما وقتی به اصطلاح خودمان با هم می جنگیدیم و یکی پیروز مندانه فریاد می زد که دیگری را کشته، طوری ناراحت می شد که اینگار واقعا دارند جلوی او یکی را می کشند و بر ما نهیب می زد. پیرمرد نماند. پیرزن هم نماند. اما هیچ وقت خبری از آن جوان نیامد. آن پیرزن مادربزرگ مادرم بود و آن پیرمرد هم پدربزرگش. ما همه مان هنوز داغ دار «دایی احمد» هستیم. چون  هیچ وقت خبری از او نیامد.

انگار توافقی نانوشته در خانواده ما هست که کسی راجع به این موضوع صحبتی نکند، اما سکوت نمی تواند داغ بی خبری را انکار کند. دایی احمد که اسمش در شناسنامه محمد ثبت شده بوده، حتی تا چند سال پیش سنگ قبری نداشت، تا این که سال ۸۳ پس از سقوط صدام و معلوم شدن نام بعضی اسرای بی نام و نشان، بنیاد شهید تمام مفقودالاثرها را شهید اعلام کرد و مراسمی گرفتند و سنگ قبری برایش گذاشتند. پیرمرد نماند تا حتی این سنگ قبر نمادین پسرش را ببیند اما پیرزن انگار کمی آرام شد ولی هیچوقت فراموش نکرد که زیر آن سنگ، حتی یک تکه استخوان هم نیست که دلش را به آن خوش کند. پیر زن تا آخر داغ دار بود و اشکش نشان از آن داغ بود. سه سال بعد از آن مراسم هم از بین ما رفت.

دیگر نه بابا مانده، نه بی بی؛ فقط ما مانده ایم و بی خبری از دایی احمد…