قداست اجتهاد و دلواپسی‌های وحید بهبهانی

اشاره

محمدباقر اصفهانی معروف به وحید بهبهانی، در سال ۱۱۱۷ ق در اصفهان به دنیا آمد. پدرش علامه بزرگ ملامحمد اکمل، عالمی زاهد و باتقوا و مادرش نوه دختری علامه مجلسی اول بود. وی به القاب دیگری همچون «استاد اکبر»، «استاد الکل»، «علامه ثانی» و «محقق ثالث» نیز مشهور است. از اساتید وی می‌‌توان به سیدمحمد طباطبایی بروجردی و صدرالدین همدانی و از شاگردانش نیز می‌توان به سید مهدی بحرالعلوم و سیدمحمدباقر اصفهانی شفتی معروف به حجت‌الاسلام اشاره کرد. این نوشتار اشاره‌ای است کوتاه به برخی دغدغه‌های علامه وحید بهبهانی در مقوله‌ی فقاهت و اجتهاد.

 

جمعی از فقهای قم پای مزار علامه وحید بهبهانی در حرم امام حسین(ع) در کربلای معلی

شرایط اجتهاد

مجتهدین در مباحث نظری چارچوب مشخصی را به عنوان مقدمه رسیدن به اجتهاد بیان داشته‌اند. علامه وحید بهبهانی که جریان اجتهاد را در قرن دوازدهم دوباره احیا نمود، در خلال مباحث خود به این شرایط اشاره می‌کند. بخشی از مقدماتی که وحید بهبهانی بر می‌شمارد، مقدمات علمی است اما از لابه‌لای نوشته‌های وحید پیداست که وی، اگرچه به‌دنبال حذف جریان اخباری بود، اما در عین حال دغدغه‌هایی فراتر از مسائل علمی در باب اجتهاد و آینده مجتهدین داشت.

برخی از شرایط و لوازم علمی‌ای که وحید در این کتاب متذکر می‌شود را پیش از او صاحب معالم الاصول مطرح کرده است.[۱] علامه بهبهانی در عین تأکید بر کسب مقدمات علمی همچون شناخت ادبیات عرب، اصول فقه، منطق و کلام اسلامی، شرط اصلی و اساسی برای اجتهاد را داشتن «قوه قدسیه» و «ملکه قوی» می‌داند. اهمیت این قوه به‌اندازه‌ای است که از نظر وی نتیجه ‌بخش ‌بودن تمام شروط دیگر مبتنی بر وجود این شرط است. اگرچه عنوان قوه قدسی مبهم است اما با توضیحاتی که مطرح می‌شود این ابهام رفع می‌گردد. بهبهانی توضیح می‌دهد که داشتن این قوه متضمن چند مسأله است:

  1. کج‌سلیقه‌نبودن در تفقّه: بهبهانی معتقد است فقیه باید فهم خود را به اجتهادات دیگر فقها ارائه کند. درصورتی که فهم و اجتهاد جدید، مطابق فهم فقهای پیشین بود، اعوجاجی در آن نیست والا فقیه باید متوجه شود که در اجتهادش دچار کج‌سلیقگی شده است. این اعوجاج ممکن به‌صورت ذاتی در فردی وجود داشته باشد یا به‌صورت اکتسابی (همچون تقلید یا توجه ذهن به شبهات) برایش به‌وجود آمده است.[۲]  البته شناخت اقوال، مشهورات و اجماعات فقهای امامیه راهی است که نوعاً فقها برای فهم این مسأله به‌کار می‌برند و از این رو، ذکر این نکته مسأله چندان جدیدی نیست. ولی نکته‌ای که دغدغه بهبهانی را به‌صورت عینی مشخص می‌کند این است که وی می‌گوید: «گاهی شیطان در قلب فقیه این را القا می‌کند که موافقت با فقها، تقلید از آن‌هاست و تقلید بر من مجتهد حرام است و باید مخالف فقهای دیگر حکم کنم تا مجتهدی فاضل شوم.»[۳] بهبهانی تأکید می‌کند که چنین فردی سخت در اشتباه است و حال او مانند کسی است که در اثر مشکل بینایی همه‌چیز را سبز می‌بیند و به دیگران می‌گوید که همه‌چیز سبز است؛ ولی حقیقت اشیا با سخن او تغییر نمی‌کند.
  2. عدم افراط در بحث و ترک جدل: وحید می‌گوید فقیه نباید علاقه شدید به افراط در بحث‌کردن داشته باشد و نباید در هر زمینه‌ای که بحث پیش می‌آید اظهار نظر کند؛ حال چه برای اظهار فضل باشد یا به ‌واسطه مریض بودن قلبش. وی تصریح می‌کند که این حالت باعث می‌شود حقیقت از انسان رخ بپوشاند. بهبهانی می‌گوید بعینه دیده است که بعضی از فضلای زاهدی که به بالاترین درجات فضل و زهد رسیده‌اند، اما همین مشکل اخلاقی و روحی حتی برخی از اصول دین‌شان را به فساد کشانیده است؛ و زمانی که ایشان در اصول دین‌شان دچار مشکل شدند، وضعیت تفقه در فروع دین‌شان مشخص است.
  3. ترک اهل لجاجت و عنادورزی: بهبهانی معتقد است بسیاری از مردم وقتی سخنی را بدون تحقیق براساس تقلید یا براساس یک شبهه ذهنی مطرح می‌کنند، به‌جای آن‌که به‌دنبال حق باشند، برای اثبات سخن رطب و یابس خود را به‌هم می‌بافند. چنین افرادی راهی به حقیقت پیدا نخواهند کرد و چه‌بسا در بدیهیات نیز دچار شک و شبهه شوند؛ چه‌رسد به مسائل نظری و ظنّی که در روش اجتهادی مطرح می‌شود و کوچک‌ترین قصوری به خراب شدن مسأله خواهد انجامید.
  4. پذیرش نظر مجتهدین:  بهبهانی سخن از طلاب مبتدی‌ای به‌میان می‌آورد که هنوز به مرحله اجتهاد نرسیده‌اند و هنوز از بسیاری ریزه‌کاری‌ها اطلاعی ندارند؛ ولی وقتی نظر مجتهدان را می‌بینند، لجوجانه می‌پرسند مبنای سخن شما چیست؟! اینان هرچه را که خودشان نمی‌فهمند انکار می‌کنند و به این مسأله توجه نمی‌کنند که انسان حتی در یک کار ساده نیز در ابتدای کار بسیاری از چیزها را نمی‌داند؛ چه رسد به امور مشکل و پیچیده‌ای همچون اجتهاد! آنان به این نکته توجه ندارند که استبداد رأی، انسان را حتی در همان کار ساده نیز رشد نمی‌دهد. بهبهانی تصریح می‌کند که حتی مجتهد نیز در ابتدای راه نباید بر نظر خود استبداد رأی داشته باشد؛ بلکه باید تردید کند و بیش‌تر تحقیق نماید.
  5. تمرکز بر فقه: علامه بهبهانی معتقد است مجتهد نباید در طول مدت عمرش بر علوم دیگری غیر از فقه متمرکز باشد. علومی همچون کلام، ریاضی یا نحو اگرچه بی ارتباط با فقه نیستند، اما فقیه برای تفقه، باید در فقه ممحض باشد. بهبهانی تأکید می‌کند افراد خوش‌فکری را دیده است که در علوم دیگر ماهر بوده‌اند، ولی به‌همین واسطه فقه را به فساد کشانده‌اند.[۴] وی همچنین به این نکته می‌پردازد که اگرچه برخی علوم از باب مقدمه برای اجتهاد لازم‌اند، ولی طلبه نباید تمام عمرش را در آن‌ها ضایع کند. وی ابراز تعجب می‌کند که چگونه بعضی طلاب عمر خودشان را در ریاضی، حساب، ادبیات و… می‌گذرانند و در اواخر عمر یاد فقه می‌افتند؛ در حالی که عادتاً بعید است که کسی در اواخر عمر به شناخت کافی از یک علم برسد.
  6. ترک توجیه و تأویل: وحید بهبهانی توضیح می‌دهد که بعضی را دیده است که به‌اندازه‌ای در تأویل و توجیه آیات و روایات ماهر شده‌اند که حدیث را به معنایی که می‌خواهند تأویل می‌کنند و از معنای ظاهری آن دست می‌کشند. وی تأکید می‌کند که این کار نیز زمینه فساد فکر مجتهد را آماده می‌کند.
  7. میانه‌روی در افتاء؛ نه جرأت نه احتیاط: بهبهانی معتقد است فقیه باید راهی میانه بین جرأت بیش از حد و احتیاط تامّ و تمام برگزیند. وی از یک سو جرأت در فتوادادن بر اساس نظرات جدید را صحیح نمی‌داند و حالِ چنین فقیهی را همچون حال پزشکی می‌داند که با خطر زیاد و توجه به راه‌های تجربه‌نشده، جان مریض را به‌خطر می‌اندازند. از سوی دیگر وی احتیاط شدید را نیز موجب تخریب فقه می‌داند و معتقد است بسیاری از کسانی که در احتیاط این‌گونه پیش رفته‌اند، نه در عمل و نه در فتوا، صاحب فقه نشده‌اند.
  8. توان فهم متوسط: وحید بهبهانی همچنین فهمی میانه را برای اجتهاد شرط می‌داند و معتقد است مجتهد، نه باید بیش از حد تیزهوش باشد(به‌گونه‌ای که بر هیچ چیز جزم پیدا نکند) و نه احمق (به‌گونه‌ای که مشکلات و دقایق مسأله و حل آن را نفهمد).
  9. تهذیب اخلاق: توجه به اخلاق و تهذیب روح نکته دیگری است که علامه بهبهانی بر آن دست می‌گذارد. وی درباره اهمیت این مسأله برای مجتهد می‌گوید: «علم نوری است که خداوند در قلب آن‌کس که می‌خواهد می‌اندازد و نور در قلب کثیف نمی‌افتد و اگر هم افتاد، باید از چنین عالمی به خدا پناه برد؛ چون او بعد از فرعون از بدترین انسان‌ها و از بازدارندگان راه خداست.

[۱] . شرایطی همچون آشنایی با زبان و ادبیات عرب؛ شناخت آیات‌الاحکام قرآن کریم؛ شناخت منابع فقه و احکام و قدرت رجوع به این کتب برای استدلال؛ شناخت احادیث مرتبط با احکام براساس منابع قابل اعتماد، به‌گونه‌ای که توان مراجعه به منابع و یافتن و بررسی احادیث مرتبط با احکام را داشته باشد؛ آشنایی با علم رجال برای بررسی احوال راویان؛ آشنایی با اجماعات فقهای شیعه؛ آشنایی با اصول فقه؛ توان ارتباط دادن فروع با اصول و… (عاملی، حسن بن زید، معالم الاصول، ص۲۴۰)

[۲] . وحید بهبهانی، الفوائد الحائریه، ص۳۳۷.

[۳] . همان، ص۳۳۸.

[۴] . همان، ص  ۳۴۰

 

 

همین نوشته در مباحثات:

قداست اجتهاد و دلواپسی‌های وحید بهبهانی

 

برگی از تاریخ مکتوب حوزه علمیه قم

 اشاره

از جمله فعالیت‌های مؤسسه کتابشناسی شیعه انتشار تک‌نگاری‌هایی درباره احوال و آثار علمای بزرگ شیعه است. از این جهت این مؤسسه توانسته است خلأ بزرگی را که در این زمینه حس می‌‎شود پر کند. خصوصا که برخی از آثار در این زمینه اشکالات فراوانی را تحمّل می‌کنند.

 

درباره اثر

«صفائی نامه» احوال و آثار آیت‌الله سید مصطفی صفائی خوانساری و پدر بزرگوارش مرحوم آیت‌الله سید احمد صفائی خوانساری را مدّ نظر خود قرار داده است. اثر مذکور در ۷۴۰ صفحه به همّت محمدرضا خادمیان گردآوری و با شکل معهود کتاب‌های آثار مؤسسه کتابشناسی شیعه عرضه شده است.

کتاب از دو باب تشکیل شده است و هر باب دو فصل را در خود جای داده است: فصل اوّل به «سرگذشت» اختصاص دارد و بخش دوم به «آثار» و در انتهای کتاب نیز خاتمه‌ای آمده است که به «تصاویر و اسناد گوناگون» در این باره می‌پردازد.

 

باب اول

باب اول اختصاص به احوال و آثار کتابشناس معروف و زبردست مرحوم آیت‌الله سید احمد صفائی خوانساری دارد. در فصل اول ۱۲ سرگذشت از ایشان آمده است که به نکات مختلف در زمینه زندگی ایشان توجه دارد.

فصل دوّم به بررسی آثار آن مرحوم می‌پردازد. مهم‌ترین اثری مکتوبی که از ایشان به جای مانده است و ایشان حدود سی سال را صرف این کار کرده‌اند(ص۹۴)، کتاب گرانسنگ «کشف الأستار عن وجه الکتب و الأسفار» است که بزرگ‌ترین کتابشناسی شیعه پس از الذریعه آقا بزرگ طهرانی به شمار می‌آید(ص۱۰۴).

در فهرست آثار نسخ خطی‌ بجا مانده از مرحوم صفائی، ۲۴۸ عنوان نسخه خطی ذکر شده است که به دست ایشان نسخه برداری شده است. دلیل این مسأله آن بود که ایشان از یک سو برای تألیف کشف الأستار نیاز به این منابع داشت و از سوی دیگر امکان تهیه نسخه چاپی برای ایشان وجود نداشت و کتابخانه‌ای هم که برای این کار کافی باشد در آن زمان در خوانسار نبود. خود ایشان می‌نویسد:

«کس مرا به کوتاهی و سهل‌انگاری و کمی تتبّع نسبت ندهد؛ همانا من با کمبود کتاب‌ها و اسباب و نبود یار و یاور و واقع شدنم در شهری دور از همه چیز و با تفرّق بال و اختلال احوال و غم و اندوه بسیار و تغیر زمان، و رواج بدعت‌ها و گناهان و خراب شدن پایه‌های دین، تمام کوششم را و نهایت طاقتم را در راه به پایان رسانیدن این هدف به کار گرفته‌ام.» (ص۹۳)

علیرغم تمام مشکلاتی که بر سر راه این دانشمند شیعه بود، اما از ایشان رسائل فقهی، اصولی و تاریخی دیگری نیز به جای مانده است که فهرست این رسائل(ص ۱۵۰) به همراه متن کامل برخی از آنها در این کتاب ذکر شده است(ص ۱۲۳ و ۱۳۵).

در پایان باب اول از این اثر تصویر برخی اجازات حدیثی که برای ایشان صادر شده و یا از طرف ایشان برای دیگران صادر شده و همچنین اجازات اجتهاد از حضرات آیات آقا سید ابوالحسن اصفهانی، نائینی و حاج شیخ عبدالکریم حائری آمده است. این باب با تصاویری از نامه‌های رسیده به ایشان، خصوصا نامه‌هایی که از سوی آیت‌الله مرعشی نجفی به ایشان ارسال شده است، به پایان می‌رسد.

 

باب دوم

باب دوم کتاب به مانند باب اول تنظیم شده است و به زندگی فرزند مرحوم آیت‌الله سید احمد صفائی، یعنی آیت‌الله سید مصطفی صفائی خوانساری می‌پردازد. در فصل اوّل ده زندگی‌نامه از منابع مختلف ذکر شده است. فصل دوّم نیز به آثار ایشان می‌پردازد؛ اگر چه این فصل متنوّع‌تر از فصل دوم باب اول کتاب است. در این فصل سه مصاحبه از ایشان درباره آیةالله حاج آقا نورالله اصفهانی(ص۲۵۹)، آیت‌الله بروجردی (ص ۲۶۲) و امام خمینی (ص۲۷۲) آورده شده است. تعلیقه ایشان بر عمدة الطالب فی انساب آل أبی طالب (ص ۲۷۹)  و برخی رساله‌های کوتاه ایشان در باب تراجم، نسخه شناسی و کتاب‌شناسی از دیگر آثاری است که در این باب آورده شده است. بخش دیگری از این فصل به نکات گوناگونی اختصاص پیدا کرده که از ایشان به جای مانده است؛ مکتوبات، مسموعات، اجازات و نامه‌‎ها از جمله این یادگارها هستند. در خاتمه نیز تصاویری تاریخی از ایشان آورده شده است. از جمله تصویر ایشان در کنار آیت‌الله بروجردی، امام خمینی، آیت‌الله سید محمدرضا گلپایگانی و شیخ مرتضی حائری و  آیت‌الله شریعتمداری است.

 

نامههای آیتالله بروجردی به مرحوم صفائی

از جمله مطالب قابل توجه این کتاب نامه‌های تاریخی‌ای است که بین مرحوم آیت‌الله سید مصطفی خوانساری مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی صورت گرفته است. نامه‌هایی که در این مجموعه ذکر شده است در شش محور قابل تقسیم بندی است: (ص۴۴۲)

  1. خرید و ارسال کتب
  2. تحقیق درباره اشخاصی که به نوعی با آیت‌الله بروجردی ارتباط داشتند؛ اعمّ از آنکه پیش‌تر از ایشان اجازه گرفته‌اند و یا درخواست اجازه دارند.
  3. تأیید و معرفی آیت‌الله صفائی جهت سفرهای تبلیغی و بازدید از کتابخانه‌ها و مناطق تبلیغی
  4. توزیع تقسیمی میان طلاب و مسائل مالی
  5. تفقّد و احوال‌پرسی از علمای بلاد

توجه به متن این نامه‌ها و ادبیات نامه نگاری‌ این دو بزرگ، نکات قابل توجهی را مشخص می‌کند؛ نکاتی که برای بررسی تاریخ حوزه علمیه قم قابل توجه است. از جمله در رابطه با مخالفت با رشد بهاییان در کشور، آیت‌الله بروجردی در مورد فردی به نام «احمد فلاحی» از آقای صفائی استعلام می‌کند. احمد فلاحی در بهار همدان بخش‌دار شده بود و سپس به سمت مسؤول دفتر فرماندارهمدان ارتقا یافت و قرار بود این فرد شهردار بروجرد (زادگاه آیت‌الله بروجردی) شود. آیت‌الله صفائی در پاسخ به استعلام مذکور، در نامه‌ای می‌نویسد:

«احمد فلاحی بخشدار الیگودرز ظاهرا مدّتی در بهار همدان بوده وبعضی از آقایان همان او را می‌شناسند. جناب‌عالی وضع رفتار و عملیات ایشان را از اشخاصی که اطلاع دارند تحقیق فرمایید. محلّ ابتلاء است.»(ص۴۵۲)

آقای بروجردی اما در پاسخ نشان می‌دهند که منظور نظر از «بعضی از آقایان همدان» کیست و لذا می‌نویسند:

«مستدعی است سلام حقیر را به جناب حجةالاسلام آقای بنی صدر و سائر اعلام(دامت برکاتهم) ابلاغ بفرمایید.»(همان)

البته مرحوم صفائی کمی بعد در نامه‌ دیگری به تفصیل درباره عملکرد فلاحی توضیح می‌دهند.(ص ۴۵۳)

علاوه بر  اعتماد آیت‌الله العظمی بروجردی به آیت‌الله صفائی در مسائلی که به نوعی مربوط به دین و امور مربوط به طلاب (ن.ک: ص ۴۶۱) بود، اعتماد ایشان

در مسأله کتاب و نسخ خطی کاملا مشخص است. برای نمونه در یک مورد آیت‌الله بروجردی اجازه خرید کتاب «عمدة القاری» و کتاب فقه را که سید حسین قزوینی تألیف نموده بود برای آقای خوانساری صادر کرده‌اند(ص۴۵۸). در موردی دیگر آیت‌الله العظمی بروجردی با تأکید می‌خواهند که پیگیر اخذ کتبی که در معامله با «آقای بهزادی» خریداری شده است باشد تا هر چه زودتر کتاب‌ها به مدرسه ایشان در نجف انتقال یابد(صص ۵۱۸ و ۵۲۲). آقای رسول جعفریان درباره این نامه می‌نویسد:

« مشهور است که سید مصطفی مسئول خرید کتاب برای کتابخانه مسجد اعظم بوده و در این نامه‌ها چند جا آیت الله بروجردی خطاب به وی خرید کتاب‌های مختلف را گوشزد می‌کند. یا کتاب‌هایی که مرحوم صفائی پیشنهاد می‌کند، برای خرید، تأیید می‌کند. در بین همین نامه‌ها، دو بار آیت الله بروجردی خطاب به سید مصطفی صفائی تأکید می‌کند که ماجرای خرید کتب آقای بهزادی را تمام کند. می‌دانیم که بخشی از کتابخانه محدث نوری در نجف اشرف، به داماداش شیخ شهید فضل الله نوری و بقیه فرزندان رسید که به ایران منتقل شد. آیت الله بروجردی باقی‌مانده کتاب‌های خطی این کتابخانه را که در دست علی بهزادی از نوادگان محدث نوری بود، خریداری کرده و به کتابخانه مدرسه خود در نجف اشرف فرستاد. با این نامه‌ها روشن می‌شود که واسطه خرید این کتابخانه، آیت الله سید مصطفی صفائی خوانساری بوده است. این کتابخانه در سال ۱۳۷۵ ق به قیمت ۲۰ هزار تومان خریداری شده است. (اسناد ص ۵۱۸ و ۵۲۲) در نامه ص ۵۱۸ آیت الله بروجردی که «هر روزه گرفتار مکاتبه» بهزادی بوده، خسته شده و به سید مصطفی صفائی نوشته که کار را تمام کند و ورقه قطعی معامله را از محاضر رسمی دریافت کرده و به دفتر ایشان برساند.»

غیر از این مطالب، توجه به ادبیات نامه‌‎ها نیز پند آموز است. از جمله نحوه برخود مرحوم آقای بروجردی با مرحوم آقای صفائی است که آکنده از ادب و احترام است؛ به گونه‌ای که جملات آغازین قریب به اتفاق نامه‌های ایشان با دعا و ابراز خوشحالی از سلامت مرحوم خوانساری آغاز شده است.  برای نمونه می‌خوانیم:

«بعرض می‌‍رساند؛ مرقومه محترم که حاکی از صحّت مزاج عالی بود واصل و موجب مسرّت گردید؛ مرجوّ آنکه از کافّه بلیّات محفوظ بوده مؤیّد به تأییدات الهیه باشید.» (ص ۵۱۲)

البته همین ارتباط نزدیک آیت‌الله العظمی بروجردی و آیت‌الله صفائی باعث می‌شد تا گاهی رنجش‌هایی هم صورت بگیرد. آیت‌الله بروجردی در یک نامه می‌نویسند:

«مطالبی که مرقوم داشته بودید مستحضر شدم. خیلی تعجّب می‌کنم از آقایان رفقا که همه قضایا را به یک نحو می‌بینند و اهمّ و مهمّی برای امور کأنّه قایل نیستند. جناب‌عالی این قسم مطالب را که درک کرده‌اید باید در اوّل ملاقات بدون تأخیر و فوت وقت به من گفته باشید، نه آنکه بعد از مدّتی که به مسافرت دیگر رفته‌اید از آنجا بنویسید که این مطالب در سفر قبل واقع شد.»(ص۴۶۳)

شایان ذکر است که از صفحه ۴۵۷ تا ۶۵۹ کتاب تصاویر برخی نامه‌هایی آمده است که برای ایشان فرستاده شده و حاوی نکات فراوان تاریخی است.

نقد

«صفائی نامه» مجموعه‌ای کامل است از آنچه که درباره آیات سید احمد صفائی خوانساری و سید مصطفی صفائی خوانساری وجود دارد. مطالبی متنوّع شامل آنچه که درباره این دو عالم بزرگ شیعه پیش‌تر وجود داشته به همراه مطالب جدید دیگر از جمله مجموعه‌ای از اجازات، نامه‌ها و تصاویر منتشر نشده. از این جهت این کتاب، منبع کاملی برای شناخت ایشان به شمار می‌آید؛ خصوصا که در زمینه تهیه و تنظیم نامه‌ها و اجازات زحمت کشیده شده است. اما به نظر میرسد می‌شد مطالب این کتاب را در قالبی متفاوت ارائه کرد.

در هر کدام از دو فصل «سرگذشت‌» (یکی مربوط به سید احمد و دیگری مربوط به سید مصطفی) بیش از ده سرگذشت(مجموعا ۲۲ سرگذشت) در منابع مختلف درباره ایشان گردآوری و منتشر شده است و از این تعداد تنها دو سرگذشت پیش‌تر در جایی ذکر نشده است. شاید این کار به عنوان گردآوری منابع به کار آید و محققین فرصت تورّق در تک تک این سرگذشت‌ها را داشته باشند، اما باید پذیرفت که این قالب با توجه به دسترسی آسان به منابع از طریق اینترنت و کامپیوتر، امروزه دیگر جذّابیتی ندارد و خلائی را پر نمی‌کند. به جای این کار لازم بود تا درباره منش و آثار ایشان دست کم چند مصاحبه جدید با بزرگانی انجام می‌شد که با مرحوم سید مصطفی صفائی ارتباط داشتند و هنوز هم در قید حیات هستند و به نکاتی که آیت‌الله العظمی شبیری زنجانی(ص۱۹۵) در این رابطه فرموده‌اند(صص ۱۹۵-۱۹۸) اکتفا نمی‌شد.

در تنظیم فهرست مطالب استاندارد واحدی به کار گرفته نشده است؛ این موضوع باعث شده تا در شش صفحه فهرست مطالب با چند شکل تنظیم فهرست مواجه باشیم (برای نمونه ن.ک: فهرست مطالب فصل دوم از بخش دوم، ذیل عنوان «نکته‌های گوناگون» که در صفحه ۹ و ۱۰ روش تعیین عناوین با هم متفاوت شده است).

از سوی دیگر برخی مطالب تناسبی با موضوع کتاب ندارد. در صفحه ۱۳۵به مناسبت ذکر برخی از آثار مرحوم آیت‌الله سید احمد صفائی، زندگی‌‍نامه کوتاهی از «أسعد بن عبدالقاهر» معروف به أبوالسعادات اصفهانی به قلم ایشان آورده شده است. این شرح حال در پایان نسخه خطی که به خط خود ایشان از کتاب «رشح الولاء فی شرح الدعاء» اثر ابوالسعادات اصفهانی به جای مانده است. اما در پایان این بیوگرافی کوتاه، مقدّمه شیخ قیس العطّار بر نسخه چاپی تحقیق این کتاب نیز ذکر شده است (از صفحه ۱۳۷ تا ۱۴۸) و ارتباط این بخش با کلیّت موضوع کتاب به هیچ وجه مشخص نیست.

در مجموع این کتاب خصوصا به واسطه نامه‌ها و اجازات جدیدی که انتشار داده است قابل توجه است؛ هر چند جا داشت در این زمینه کار تحقیقی و تحلیلی بیشتری لازم بود. برای نمونه جا داشت ذیل اعلامی که نام آنها در نامه‌ها آمده است توضیحاتی داده می‌شد تا برای خواننده مشخص شود که کدام فرد مدّ نظر است.

 

 

همین نوشته در مباحثات:

برگی از تاریخ مکتوب حوزه علمیه قم

 

بندگی به شرط مزد!

 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند                نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست         کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن              که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                      که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی                       وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                          که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست                   نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا                 که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد               جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه                که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

سال ۷۸ وارد حوزه علمیه قم شدم. چندی بعد برای اولین به شیراز رفتم. سفر کوتاه اما به یاد ماندنی‌ای بود. مثل بیشتر مسافران شیراز سری هم به حافظیه زدم. در کنار مرقد حافظ به راهی که انتخاب کرده بودم فکر می‌کردم و به همان نیت تفألی به دیوان حافظ زدم. اتفاقا همین غزل آمد. برایم جالب بود که حافظ دقیقا به هدف زده بود. از آن روز این غزل در ذهنم ماند؛ خصوصا این بیت که می‌گوید:

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن              که دوست خود روش بنده پروری داند
حالا که نزدیک به دو دهه است از آغاز راه می‌گذرد، نمی‌دانم تا چه اندازه توانسته‌ام به این شعر عمل کنم. اما هنوز یاد آن غزل و خاطره آن تفأل برایم تازگی دارد.

غربت در شهر منتظران!

به لحاظ تاریخی، مقتل ابومخنف معتبرترین مقتلی است که حادثه عاشورا را روایت کرده است. اگر چه اصل این مکتوب از بین رفته اما طبری در تاریخ خود بخشی از حوادث عاشورا را به نقل از وی نقل می‌کند. به همین واسطه بخش‌هایی از این منبع مهم در تحلیل تاریخ عاشورا، برای ما به یادگار مانده است. در سالگرد فاجعه عاشورا خواندن بخش‌هایی از این متن تاریخی خالی از لطف نیست.*


ابومخنف در گزارشات خود از دیدار عبدالله بن مطیع با امام در مدینه خبر می‌دهد. بر اساس این گزارش، عبدالله از امام درخواست می‌کند که از مدینه به هر کجا رفتی، اما به کوفه نرو!

«فاستقبلنا عبدالله بن مطیع فقال للحسین جعلت فداک أین ترید؟ الا فانّی ارید مکّة و أمّا بعدها فاستخیر الله؛ قال خار الله لک و جعلنا فداک؛ اذا انت اتیت مکّة فایّاک أن تقرّب الکوفة فانّها بلدة مشؤومة بها قتل أبوک و خذل اخوک.»(ص۱۰۱۲)

امام حسین از مدینه به مکّه رفت و در آنجا با اقبال مردم روبرو شد. اگر چه در مکّه مردم به امام توجه نشان دادند اما این اهل کوفه بودند که به دنبال پیشوایی همچون امام بودند و این درخواست را به وسیله نامه‌هایشان با ایشان مطرح نمودند. امام(ع) به دعوت‌نامه‌های اهل کوفه پاسخ مثبت دادند. ایشان در پاسخ خود ضمن تأکید بر عمل به کتاب، سنت نبوی و علوی سه شرط را به عنوان شروط لازم برای امام مطرح می‌کنند: عمل به کتاب، عمل بر اساس عدالت و مراقبت بر نفس در مقابل خداوند. ایشان می‌نویسند:

«فلعمری ما الامام الّا العامل بالکتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله»(ص۱۰۱۳)

حرم مسلم ابن عقیل در مسجد کوفه

در عراق به موازات تحرکات اهل کوفه، اهل بصره نیز که گرایشات شیعی داشتند به فکر بیعت با امام(ع) افتادند و گزارشاتی از ملحق شدن برخی از شیعیان بصره به امام نقل شده است. در هر حال اما امام(ع) برای بررسی وضعیت کوفه پسر عموی خود مسلم بن عقیل را به این شهر فرستاد.(ص ۱۰۱۳)

مسلم در جمع شیعیان نامه امام حسین(ع) را برای مردم خواند. گریه مردم در هنگام قرائت نامه نشان از توجه عاطفی به ایشان داشت. در این جلسه برخی از حاضران همچون عابس و حبیب ابن مظاهر بر جان بر کف بودن‌شان در برابر امام(ع) تأکید کردند شیعیان برای اعلام حمایت خود از امام(ع) با مسلم بیعت نمودند.(ص۱۰۱۴) در این دوره ۱۸ هزار کوفی با مسلم بیعت نمودند.(ص ۱۰۲۱)

البته حاضرین در این جلسه یک دست نبودند و بعضی از موافقان یزید به حمایت از او سخن گفتند. این مسأله به روشنی نشانه‌ای است از شکاف میان کوفیان در گرایش به امام و گرایش به حکومت مرکزی.

عبدالله ابن مسلم که یکی از مخالفان امام بود بلافاصله پس از این جلسه نامه‌ای به یزید نوشت و وضعیت ملتهب کوفه را برایش شرح داد و سخن از بیعت شیعیان کوفه با مسلم به میان آورد. وی در نامه خود تأکید نمود که برای حفظ قدرت حکومت در کوفه نیاز به حاکمی قدرتمند هست. وی می‌گوید:

«انّ النعمان ابن بشیر رجل ضعیف فان کان لک بالکوفة حاجة فابعث الیها رجلا قویا ینفذ امرک و یعمل مثل عملک فی عدوّک فانّ النعمان ابن بشیر رجل ضعیف او هو یتضعّف.» (ص ۱۰۱۴)

جمله آخر (یتضعّف) تقویت کننده این احتمال است که نعمان بن بشیر نیز علاقمند به حضور امام در کوفه بوده است چرا که علیرغم اینکه احتمالا توان مقابله با مسلم را داشت، اما مخالفت جدی‌ای با حضور وی در کوفه از خود نشان نداد. در هر حال این اولین نامه‌ای بود که به یزید نوشته شد و افراد دیگری نیز نامه‌هایی با همین مضمون به وی نگاشتند.

یزید برای حل مسأله با سر جون مسیحی که مشاور معاویه نیز بود مشورت کرد.(ص ۱۰۱۴) به پیشنهاد وی بود که عبیدالله بن زیاد از بصره به سوی کوفه گسیل داده شد.

به موازات این امر، امام(ع) نامه‌ای خطاب به تعدادی از بزرگان شیعیان در بصره فرستاد. امام در این نامه نوشت:

«انا ادعوکم الی کتاب الله  و سنّة نبیّه فانّ السنة قد امیتت و انّ البدعة قد احییت و ان تسمعوا قولی و تطیعوا امری اهدکم سبیل الرشاد.»(ص۱۰۱۴)

هیچکدام از مخاطبان نامه، این موضوع را افشا نکردند. تنها منذر بن جارود بود که ترسید این نامه دسیسه‌ای از  طرف عبیدالله باشد و از همین رو نامه را با آورنده آن به ابن زیاد تسلیم کرد. ابن زیاد آورنده نامه را به قتل رساند و در خطبه‌ای تأکید که با هر کس که فکر شورش به سرش بزند به شدّت برخورد خواهد شد. وی فردای این خطابه به سمت کوفه حرکت نمود.

ابن زیاد که تمام صورت خود را پوشانده بود، به صورت کاملا ناشناس همراه با تعداد کمی سوار به کوفه وارد شد. مردم کوفه آماده حضور امام بودند و مسلم نیز از این امر خبر داده بود؛ همین مسأله باعث شد تا مردم تصور کنند این امام است که به کوفه وارد شده است. گزارش‌ها تأکید می‌کند:

«فکلّما نظروا الیه لم یشکّوا انّه الحسین فیقولون مرحبا یابن رسول الله.» (ص۱۰۱۵)

ابن زیاد ابتدا به قصر و سپس به مسجد رفت و در آنجا خطبه‌ای خواند و مردم را از مخالفت با حکومت بر حذر داشت.

با حضور ابن زیاد در کوفه وضعیت برای مسلم دشوار شد و وی از دید عموم مخفی شد. محل اختفای منزل هانی ابن عروه بود. زمانی که وی در منزل هانی مخفی شده بود، ابن زیاد برای پاره‌ای مذاکرات به منزل هانی رفت. مسلم علیرغم آنکه موقعیت مناسب برای ترور عبیدالله را داشت اما به دو دلیل این کار را نکرد. اول اینکه هانی دوست نداشت که در منزلش کسی به قتل برسد و دلیل دوم حدیثی از پیامبر(ص) بود که به گفته مسلم در افواه مردم بود مبنی بر اینکه «الایمان قید الفتک و لا یفتک المؤمن.»(ص ۱۰۱۷)

عبیدالله به خوبی می‌دانست که برای تسلط بر وضعیت کوفه باید مسلم را از بین ببرد اما از محل اختفای مسلم خبر نداشت. وی برای اطلاع از این مسأله ۳۰۰۰  به یکی از کارگزارنش داد و از او خواست پول را به دست نزدیکان مسلم برساند تا به تو اطمینان کنند و جای مسلم را برایش فاش کنند. کلام ابن زیاد قابل توجه است که می‌گوید:

«فقل لهم استعینوا بها علی حرب عدوّکم و أعلمهم انّک منهم فانّک لو قد أعطیتها ایّاهم اطمأنّوا لک و وثقوا بک و لم یکتموک شیئا من اخبارهم.» (ص۱۰۱۶)

ابن زیاد به همین صورت از محل اختفا آگاه شد. وی هانی ابن عروه را با دسیسه به قصر فراخواند و از او درباره مسلم سؤال کرد اما هانی اظهار بی‌اطلاعی نمود. ابن زیاد با شدت تمام با هانی برخورد کرد و بینی‌‍ او را شکست و صورتش را غرق در خون نمود و او را به زندان افکند.

در این شرایط مردم و خصوصا افراد قیبله هانی بیرون قصر منتظر هانی بودند، متوجه شدند که اتفاقی برای وی افتاده است و جمعیت مخالفان به تدریج گسترده شد. این در حالی بود که جمعیت داخل قصر حدود ۵۰ نفر بود که ۳۰ نفر محافظ و ۲۰ نفر از اشراف. عبید الله از یک سو با استفاده از شریح قاضی که شهادت به زنده بودن هانی داد توانست بخشی از تحریکات را کم کند. از سوی دیگر وی  با تطمیع اشراف از آنها خواست که وحدت مردم را از بین ببرند. او که مردم کوفه را به خوبی می‌شناخت می‌دانست که با گروه‌های مختلف باید با زبان خودشان سخن گفت. در روایتی می‌خوانیم:

«اشرفوا علی الناس فمنّوا اهل الطاعة الزیادة و الکرامة و خوفوا اهل المعصیة الحرمان و العقوبة و اعلموهم فصول الجنود الیهم.»(ص۱۰۱۹)

از جمله این اشراف شمر بن ذی الجوشن عامری، محمد بن اشعث کندی و شبث بن ربعی تمیمی بودند که همگی در روز عاشورا مقابل اباعبدالله ایستادند.

سیاست‌های ابن زیاد در مردم کارساز شد و توده مردم به سرعت اطراف مسلم را خالی کردند و در زمانی کوتاه از ۴۰۰۰ نفر حاضرین در معرکه تنها ۳۰ نفر باقی ماندند. مسلم نماز مغرب را با همان تعداد خواند ولی بعد از نماز همان تعداد نیز مسلم را تنها گذاشتند و او را در کوچه‌های کوفه رها کردند.

مسلم ابن عقیل با وضعیت دردناکی روبرو شده بود و دست تقدیر وی را به خانه‌ای کشاند که در آن پیرزنی تنها به نام طوعه همراه با پسرش زندگی می‌کرد. پسر طوعه محل اختفای مسلم را فاش کرد و محمد بن اشعث، مسلم را به دام انداخت. ابو مخنف از گریه مسلم در هنگام دستگیری سخن می‌گوید. مسلم تأکید می‌کند که به هیچ وجه برای خودش گریه نمی‌کند، بلکه برای امام حسین(ع) و فرزندانش گریه می‌کند که قصد این شهر را دارند:

«انّی والله ما ابکی لنفسی و لا لها من القتل أرثی و ان کنت لم احب لها طرفة عین تلفا
و لکن أبکی لأهلی المقبلین الیّ؛ ابکی لحسین و ال حسین»(ص۱۰۲۱)

تصویری تخیلی از لحظه دستگیری حضرت مسلم

ابن اشعث که ظاهرا تصور می‌کرد می‌تواند جلوی مرگ مسلم را بگیرد به او می‌گوید از ابن زیاد خواهم خواست که تو را به قتل نرساند اما مسلم می‌دانست که ابن زیاد قصد جانش را دارد. از همین رو وی از ابن اشعث می‌خواهد که پیامی را که در آن وضعیت موجود را شرح می‌داد و از امام می‌خواست بازگردد، به ایشان برساند:

«ارجع باهل بیتک و لا یغرّک اهل الکوفة فانّهم اصحاب أبیک الذی کان یتمنّی فراقهم بالموت او القتل. انّ اهل الکوفة کذبوک و کذبونی و لیس لمکذب رأی.» (ص ۱۰۲۱)

مسلم پس از دستگیری به قصر منتقل شد. وی که لب تشنه بود در ورودی قصر آبی خنکی دید و جرعه‌ای از آن را طلب کرد اما مسلم بن عمرو باهلی مانع آب دادن به مسلم گشت. مسلم در آخرین صحبت‌های خود باز هم بر خبر رساندن به امام(ع) مبنی بر عدم ورود به کوفه تأکید می‌کند و ابن زیاد هم با این اطلاع رسانی مخالفتی نمی‌کند و تأکید می‌کند اگر حسین قصد کوفه نداشته باشد وی نیز کاری با او نخواهد داشت ولی در غیر این صورت، دست از حسین نخواهد کشید.(ص۱۰۲۲)  سرانجام مسلم به دستور ابن زیاد به شهادت می‌رسد  و کمی پس از وی، هانی ابن عروه نیز به او ملحق می‌گردد. ابن زیاد سرهای هر دو را نزد یزید می‌فرستد تا مهری باشد بر تأیید عملکرد خود در کوفه.

 

برداشت شخصی‌:

به نظر می‌رسد که وضعیت کوفه وضعیت ثبات نیست؛ نعمان ابن بشیر والی کوفه برخورد تندی با مسلم نمی‌کند. اما اوضاع کوفه به صورت کامل هم در دست موافقان امام نیست و حامیان حکومت مرکزی نیز جریان قدرتمندی را تشکیل داده‌اند. شیعیان براورد دقیقی از نحوه ورود امام ندارند و ابن زیاد را به واسطه وضعیت مبهمش با امام اشتباه گرفتند.

بررسی وضعیت متلاطم کوفه این سؤال را به صورت جدی مقابل ذهن خواننده قرار می‌دهد که آیا آمدن امام حسین(ع) می‌توانست مردم را منسجم کند و معادلات را به نفع شیعیان تغییر دهد؟ جمعیتی که به طرفداری از هانی ابن عروه به ۴۰۰۰ نفر رسیدند، با آمدن امام به چه تعدادی افزایش پیدا می‌کرد؟ و آیا این جمعیت پایداری کافی را در مقابل دسیسه‌های ابن زیاد از خود نشان می‌داد؟!

ورای این سؤالات که ذهن را به خود مشغول می‌کند، غربت مسلم در شهری به بزرگی کوفه عمیقا قلب انسان را به درد می‌آورد. چگونه می‌شود در کمتر از یک ماه ۱۸هزار نفر با مسلم بیعت کنند اما با تهدید و تطمیع بزرگان، همگی وی را رها می‌کنند و در کمتر از یک ساعت هیچ‌ مردی حاضر نمی‌شود به مسلم پناه بدهد؟! چه شد که مسلم در بین منتظران بی‌تاب که شدیدا چشم به راه امام حسین(ع) بودند، طعم تلخ غریبی را چشید؟!

*. شماره صفحات مذکور در متن مربوط به این منبع است:

تاریخ الطبری، الطبعة الثالثة، ۲۰۰۸-۱۴۲۹هـ.ق، بیروت، دار صاد، مجلد الثالث

مسأله دینداری نسل نو و توصیه‌های آیت‌الله‌العظمی سیستانی

آیت‌الله سید منیر خباز در سفری اخیر خود در تعطیلات سال نوی امسال، دیداری با استادش آیت‌الله العظمی سیستانی در نجف داشت. وی گزارشی از سخنانی که بین این استاد و شاگرد رد و بدل شده است را در وبسایت خود منعکس نموده است. بحث اصلی این گزارش به مسأله دین‌گریزی جوانان، خصوصا جوانانی که به کشورهای غیر اسلامی مهاجرت می‌کنند اختصاص داشته است. سید منیر خباز در این دیدار درباره راه حل برخورد با این مسأله از آیت‌الله العظمی سیستانی سؤال کرده است. آیت‌الله العظمی سیستانی در پاسخ، به تقویت هویت دینی در دو نقطه مهم تأکید نموده‌اند: ۱٫ هویت دینی ملّت‌ها ۲٫ تأکید بر شاخصه‌های دین‌داری در دو دوره کودکی و جوانی. 

آنچه در ادامه می‌آید گزارشی از پاسخ‌های آیت‌الله العظمی سیستانی است که در وبسایت آیت‌الله سید منیز خباز منتشر شده است.

 

در این دیدار بحثی را درباره مسأله سرعت بی‌اعتقاد شدن به باورهای دینی، خصوصا در بین جوانانی که به کشورهای غیر اسلامی می‌روند مطرح کردیم. مسأله‌ای که باعث می‌شود باور دینی برخی از جوانان در مقابل مجموعه‌ای از سؤالات و شبهات دینی و عقیدتی شکسته شود. و حتی گاهی اوقات از مسلمانی معتقد به منتقد شدید باورهای دینی تبدیل می‌شود. از همین رو پرسش اساسی درباره روش نتیجه بخش در تعامل با این پدیده بود.

آیت‌الله العظمی سیستانی در پاسخ بر دو محور اصلی تأکید کردند:

محور اول: توجه به هویت دینی ملّت‌ها

یکی از شاخصه‌های ملّت‌های آگاه، افتخار به هویت دینی‌شان است. ملّت‌هایی که از آگاهی و درایت کافی برخوردارند، این نکته را مدّ نظر قرار می‌دهند که دین فقط مجموعه‌ای از اعتقادات و اعمال عبادی نیست؛ بلکه به صورت هویت، فرهنگ و تمدّنی پابرجا شکل پیدا می‌کند. از همین رو تکیه بر دین و افتخار به آن، تکیه بر هویتی واقعی است که حتی در بین مردمی که سابقه فرهنگی و تمدّنی روشنی ندارند هم وجود دارد. مثلا سیک‌های هند در عین اینکه با انگلیسی‌ها همکاری و به آنها کمک نمودند، از هویت دینی خود دست نکشیدند. بلکه حتی از نوع پوشش خاص خودشان نیز دست بر نداشتند. چرا که آنها بر این باورند که دین و اعتقاداتشان هم جزئی از تمدّن و هویت آنهاست. برای همین آنها برای رسیدن به مناصب دنیوی، دست از دین‌شان بر نمی‌دارند.

یهودیان نیز علیرغم اینکه در کارهای مختلف دنیوی ورود پیدا کرده‌اند اما از هویت یهودی خود دست نمی‌کشند. حتی یهودیانی که تدیّن ندارند نیز بر هویت یهودی خود تأکید می‌کنند. چرا که دین، بخشی از هویت ذاتی آنهاست که چاره‌ای جز حفظ آن ندارند.

این نکته به ما نشان می‌دهد که آن کس که با آگاهی و تفکر با دین تعامل کند، با افتخار و پیروزی با او برخورد خواهد شد و اینگونه نیست که در مقابل تعدادی از شبهات و اشکالاتی که علما درباره آن بحث کرده‌اند و پاسخ آن را داده‌اند به سادگی شکست بخورد.

 

محور دوم: توجه به دین‌داری در دوره‌های مهم زندگی

نکته دوم بحث ایشان درباره روش تعامل با این پدیده بود که بر دو محور تمرکز داشت: کودکی و جوانی.

 

دوره اول: کودکی

در آیات و روایات بر خلقت انسان بر اساس فطرت الهی و فطری بودن دین تأکید شده است. در قرآن کریم می‌خوانیم: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ». یا در حدیثی از امیرالمؤمنین در توصیف پیامبران الهی می‌خوانیم: «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ»[۱]؛ اما در عین حال در روایاتی که از ناحیه اهل بیت عصمت(علیهم‌السلام) وارد شده است بر این نکته تأکید می‌شود که باید میل فطری انسان به دین، از کودکی در او برانگیخته شود. (در ادبیات دینی) دو نوع نشانه در این موضوع وجود دارد:

 

نوع اول:

مستحباتی که در روایات شریف صادر شده از ساحت ائمه بدان اشاره شده است، اما ما در هنگام عمل به هدف اصلی آن توجهی نداریم. مثلا در احادیث اشاره شده است که مستحب است در هنگام تولد نوزاد، در گوش راست کودک اذان و در گوش چپش اقامه گفته شود. باید توجه داشت که این فعل، یک کار صرفا مستحب نیست بلکه دلالت بر یک روش تربیتی مهم و اساسی دارد. در حقیقت این دستور به ما می‌گوید که فطرت الهی درون طفل نیاز به بیدار کننده دارد. این آگاهی بخشی در گام اول، تلقین اساس دین، یعنی توحید، نبوت و واجبات دینی است. تلقین کردن این آموزه‌ها به کودک در اولین ساعات زندگی‌اش، روح و عقلش را از سطح فطرت به سطح دیگری منتقل می‌کند که او را به مراحل بعدی می‌کشاند:

مرحله اول انس گرفتن با اصواتی که می‌شنود و معارفی که با آن مواجه می‌شود.

مرحله دوم، ارتباط و یکی شدن با این معارف.

بنابراین هدف از اذان گفتن در گوش کودک فقط تعبّد و کسب ثواب نیست، بلکه برانگیختن فطرت تدیّن به وسیله مبادی دینی است؛ تا به تدریج این تلقین به اعتقاد پابرجا و محکم تبدیل شود.

به همین صورت وقتی به سفارشاتی که به مادر شده است توجه می‌کنیم هم همین مسأله را شاهدیم. مثلا سفارش شده است که در هنگام شیر دادن فرزند، ذکر خدا بگوید و صلوات بفرستد. هدف از این اذکار هم صرفا به دست آوردن ثواب نیست. بلکه هدف دورتری مد نظر است و می‌خواهد کودک از همان زمان که مشغول خوردن شیر مادر است، معارف دینی را بیاموزد. و همان‌گونه که کودک در حال ارتباط گیری حسّی مادّی با شیر مادر است، با مسائل و مبادی دینی هم انس بگیرد و همانطور که غذای روزانه‌اش را می‌خورد، مسائل دینی‌اش را هم با جان خود بیامیزد.

این سفارشات دینی و این اذکار مستحبی وقتی در کنار تأکید شدید بر تربیت طفل بر نماز خواندن از سال‌های اول زندگی‌اش[۲] مورد توجه قرار گیرند، به ما نشان می‌دهند که تمام اینها روشی دینی است که هدف آن تبدیل اعتقادات به چارچوب درونی محکمی است که انسان را در مقابل شبهات مقاوم سازد و انسان، به موجودی شکننده تبدیل نشود که با شنیدن هر شبهه‌ای سریعا تغییر مسیر دهد. چرا که در این صورت از پشتوانه مستحکم تربیت و معرفت دینی برخوردار است.

 

نوع دوم:

از شواهدی دیگری که نشان از محاسن اخلاقی و ارزش‌های والای انسانی در سیره ائمه طاهرین(ص) در تعاملات انسانی دارد، داستان معروف از امیرالمؤمنین(ع) است. در این روایت می‌خوانیم که روزی امیرالمؤمنین(ع) زنی را دید که بر دوشش مشک آبی گذاشته است و حمل می‌کند. حضرت مشک را از آن زن گرفت و آن را تا مقصد برای زن برد. حضرت در راه از وضعیت زندگی‌‌اش پرسید.

زن پاسخ داد: علی ابن ابی‌طالب همسرم را به یکی از مرزها فرستاد و او کشته شد؛ از آن مرد چند فرزند یتیم برایم به جا مانده است و پولی هم ندارم. برای همین مجبور شدم برای مردم کار کنم.

امیرالمؤمنین(ع) از آن زن دور شد ولی   آن شب تا به صبح مضطرب بود. صبح هنگام زنبیلی را پر از غذا کرد و بر دوش کشید. یکی از یاران حضرت گفت اجازه دهید به جای شما، من این زنبیل را بیاورم. امام(ع) پاسخ داد: اگر چنین کنی آنوقت در روزی قیامت چه کسی بار مرا خواهد کشید؟! حضرت زنبیل را تا درب خانه آن زن آورد و در زد. زن پرسید کیستی؟ امام پاسخ داد: همان بنده‌ای که دیروز مشک را برایت حمل کرد. در را باز کن که برای بچه‌ها غذا آورده‌ام. زن پاسخ داد: خدا از تو راضی باشد و خودش بین من و علی ابن ابی‌طالب قضاوت کند!

حضرت وارد شد و به زن گفت من می‌خواستم ثوابی به دست آورم. حال خودت انتخاب کن؛ یا آرد را خمیر کن و نان بپز و یا با کودکان بازی کن و من نان بپزم. زن گفت من نان پختن را بهتر می‌دانم و بیشتر بر آن توان دارم؛ شما مراقب کودکان باش تا از نان پختن فارغ شوم. زن آرد را خمیر کرد تا نان بپزد و علی هم مقداری گوشت پخت و با خرما و چیزهای دیگر به بچه‌ها داد و در همان حال که این غذا را به کودکان می‌داد می‌گفت: پسرم! علی ابن ابی‌طالب را به خاطر حقی که از شما از بین رفته است حلال کن. وقتی خمیر تخمیر گشت و آماده پختن شد، زن گفت: ای بنده خدا تنور را روشن کن و آتش را آماده نما؛ علی(ع) به سراغ تنور رفت و مشغول آتش درست کردن شد. وقتی آتش را شعله آماده می‌کرد، شعله‌های آتش به صورتش می‌خورد. امام پیوسته می‌گفت: ای علی! بچش! این جزای کسی است که  بیوه زنان و یتیمان را به حال خود رها کند.

وقتی آن زن علی(ع) را در این حال دید او  را شناخت و  سراسيمه [به سوى على عليه السلام آمد] و گفت: واى كه شرمنده‌ات هستم، اى اميرمؤمنان !امیرالمؤمنین فرمود: «واى كه من شرمنده تو هستم اى بنده خدا! از آن رو كه درباره‌ات كوتاهى كرده‌ام.»[۳]

وقتی مضامین این روایات و امثال آن را برای کودکان‌ خردسال‌مان نقل کنیم می‌آموزند که دین اهل‌بیت صرفا عبادت نبوده و نیست؛ بلکه آنان دین را تعامل عظیم انسانی می‌دیدند و ایشان همانگونه که دین را در محراب و ذکر و عبادت به تصویر می‌کشیدند، در فرصت ارتباط با مردم نیز تجسّم دین‌داری بودند.

بنابراین باید محاسن کلمات ائمه طاهرین را زیاد برای فرزندان تکرار کرد؛ حتی برای فرزندان خردسال. چرا که از امام صادق(ع) روایت شده است که ایشان فرمودند: «اگر مردم  زیبایی‌های کلام ما را بدانند از ما تبعیت خواهند کرد.»[۴]

 

دوره دوم: جوانی

در حدیثی از پیامبر(ص) می‌خوانیم که فرمود: «إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم».[۵] (ما پیامبران دستور داریم که با مردم به اندازه عقول‌شان سخن بگوییم.)

از معانی این حدیث شریف نبوی این است که ما پیامبران زمانی که قصد داریم انسانی را با فکر مشخصی قانع کنیم، بهترین راه برای این کار استفاده از روشی است که خودش برای فکر کردن استفاده می‌کند؛ نه استفاده از روشی که برای ما آشنا است. بنابراین وقتی با جوانان سخن می‌گوییم باید با منطق جوانان سخن بگوییم. از همین رو مبلغان دینی برای بیان حقایق دین و شرح اعتقادات دینی در مدارس، مساجد و منابر باید از روش علمی جدیدی استفاده کنند که در دانشگاه‌ها مورد توجه قرار می‌گیرد و جوانان نیز بر همان اساس افکار خود را پایه ریزی می‌کنند.

تمرکز بر روشی که مبلغان در دوره‌های گذشته استفاده می‌کردند، برای اقناع جوانان امروز فایده چندانی به دنبال نخواهد داشت. خداوند می‌فرماید: «ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ».

[۱] . نهج البلاغة؛ ص: ۱۱

[۲] . الكافي «ط – الإسلامية»، ج‌۳، ص: ۴۰۹‌

[۳] . بحار الأنوار «ط – بيروت»، ج‏۴۱، ص: ۵۲

[۴] . معاني الأخبار؛ ص۱۸۰

[۵] . الكافي «ط – الإسلامية»؛ ج‏۱؛ ص۲۳

 

همین نوشته در مباحثات

وسائل الشیعة در جهاد با نفس

در روایاتی که از پیامبر(ص) و امامان شیعیان(علیهم‌السلام) به ما رسیده است جهاد به دو بخش تقسیم شده است:

جنگ مسلمان با دشمن

جنگ مسلمان با خودش

اما جنگ با خود و یا مجاهده با نفس چه اصولی و چارچوبی دارد؟ هدفش کجاست؟ چه چیزهایی در این جنگ حرام تلقی شده و چه چیزهایی واجب است؟ مستحبات و مکروهاتش کدام است؟

یکی از منابعی که در این باب، چارچوب مشخصی را بیان می‌نماید، کتاب «وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة» است. شیخ حر عاملی در جلد پانزدهم وسائل الشیعه، مباحث کتاب الجهاد را به دو بخش تقسیم نموده‌ است:

ابواب جهاد العدو و ما یناسبه (جهاد با دشمن)

ابواب جهاد النفس و ما یناسبه (جهاد با نفس)

ایشان ذیل عنوان دوم پاره‌ای از مهم‌ترین مطالب اخلاقی و مسائلی که شیعیان در باب شکل‌دهی شخصیت دینی‌شان باید مدّ نظر قرار دهند را ذکر می‌کند.

درباره این منبع باید در نظر داشت که از یک سو وسائل الشیعه کتابی معتبر در بین فقهای شیعه محسوب می‌شود و هیچ فقیهی از این کتاب بی‌نیاز نیست. اساس روایاتی که در مباحث استدلالی فقه مطرح می‌شود، روایاتی است که در وسائل الشیعه مطرح شده است. از سوی دیگر شیخ حرّ عاملی سعی بر آن داشته است تا از میان انبوه روایاتی که به دست ما رسیده است، روایات را به صورت کاملا منظم و دسته بندی شده در این کتاب بیاورد. در عین حال تلاش ایشان بر آن بوده است که به کتب اربعه محدود نماند و دیگر منابع حدیثی را نیز مدّ نظر قرار دهد. البته تنظیم ابواب بر اساس تنظیم کتب فقهی است و همین مسأله نیز مراجعه فقیه را به این کتاب آسان‌تر می‌کند.

 

پ.ن:

یک. به دوستداران این مباحث پیشنهاد می‌کنم مطالعه مقدمه وسائل الشیعه را از دست ندهید. متن آن را می‌توانید از لینک زیر بخوانید:

http://lib.eshia.ir/11025/1/3

دو. شیخ در آن مقدمه ضمن اشاره به این نکته که کتاب وسائل منابعی بیشتر از کتب اربعه را مدّ نظر قرار داده است، با استفاده از صنعت ادبی تضمین، به زیبایی اسامی کتبی را که بدان توجه داشته است را در ضمن مقدمه خود ذکر می‌کند:

«فعليك بهذا الكتاب (الكافي) في (تهذيب) (من لا يحضره الفقيه) ب‍(محاسن) (الاستبصار) (الشافي) من (علل الشرائع) أهل (التوحيد) بدواء (الاحتجاج) مع (قرب الإسناد) الى (طبّ الأئمة) الأطهار، السالك ب‍(الإخوان) في (نهج البلاغة) الى رياض (ثواب الأعمال) و (مجالس) (مدينة العلم) و مناهل (عيون الأخبار)، الهادي الى أشرف (الخصال) ب‍(مصباح) (كمال الدين) و (كشف الغمة) عن أهل (البصائر) و الأبصار.»

سه. انشاا… مباحث این کتاب را در نوشته‌های بعدی پی خواهیم گرفت. علاقمندان می‌توانند این بحث را در اینجا ببینند:

أبواب جهاد النفس و ما یناسبه

تلخی صبر و روزنه امید

در آیه ۱۵۵ سوره بقره می‌خوانیم:
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ﴿۱۵۵﴾
و قطعا شما را به چيزى از [قبيل] ترس و گرسنگى و كاهشى در اموال و جانها و محصولات مى‏آزماييم و مژده ده شكيبايان را.

بر این اساس خداوند به همه انسان‌ها این پیام را داده است که هر کدام را به نوعی در آزمایش و امتحان قرار می‌دهد؛ گروهی با ترس، گروهی را با گرسنگی و گروهی را با فشار اقتصادی، گروه دیگر را با مشکلات جسمی و گروه دیگر را با تخریب نتایج تلاش‌هایشان.
این مسأله به هیچ وجه توجیه نظام حاکم، یا ظلم ظالم نیست؛ بلکه پیامی است از حقیقت و محدودیت‌های زندگی مادی بشر. گویی خالق هستی این پیام را به انسان می‌دهد که هر چه کنی نخواهی توانست روان و جانت را با تکیه صرف بر امکانات این دنیای مادی آرام سازی.
اما در نظام قوانین الهی همان گونه که سخن از تبیین درد و رنج انسان به میان آمده است، سخن از راه حل نیز به میان آمده است. خداوند به پیامبرش دستور می‌دهد تا راه حل را به مردم بشارت دهد: صبر!

از نگاه مادی این سخن بی‌معنا تلقی می‌شود. این که انسان در مقابل حجم بزرگی از رنج و درد که در این آیه به تصویر کشیده شده است صبر پیشه کند، مانند آن است که خودش به این رنج رضایت داده است و شرایط آن را به وجود آورده است.
اما خداوند صبر را موجب بشارت بر پیروزی قرار داده است.

برای فهم این معنا نباید این نکته را فراموش کرد که در چارچوب زندگی دینی، توجه به اسباب مادی نیز سفارش شده است.
مثلا اگر کسی مریضی شده است، باید به پزشک مراجعه کند؛ یا اگر کسی مشکل مالی دارد باید برای رفع آن تلاش کند. همان گونه که باید برای حفظ سرمایه خود بکوشد. البته تمام این تلاش‌ها باید در چارچوب قوانین الهی برای زندگی بهتر صورت گیرد.

در حقیقت این آیه بر این نکته تأکید می‌کند که هر اندازه که تلاش مادی بیشتر باشد، اما حلقه گم شده انسان برای رسیدن به آرامش روان، نه پیشرفت مادی، بلکه صبری است که در درون انسان وجود دارد.
صبری که علیرغم تلخی‌اش، نشان از وجود امید در دل انسان دارد. گویی انسان با تکیه بر صبر به این باور می‌رسد که خدایی حکیم در پس تمام مشکلات زندگی او است.

نکته دیگر قابل توجه، تغییر خطاب ابتدای آیه و قسمت پایانی آن است. در ابتدای آیه انسان، مستقیما مخاطب خداوند قرار گرفته است. گویی خداوند قانونی را برای تمام انسان‌ها بیان می‌کند. اما در بخش پایانی، این پیامبر اسلام است که مخاطب فرمان الهی قرار گرفته است. گویی خداوند به صورت غیر مستقیم به انسان‌ها کامل‌ترین نمونه صبر را در برابر انواع مشکلات زندگی نشان می‌دهد. انسانی کامل که از تمام این مشکلات با صبر عبور کرد.

شهادت هفتمین امام(ع)

 

بیست و پنجمین روز از ماه رجب، یادآور حادثه دردناک شهادت هفتمین امام شیعیان است. امام موسی کاظم(علیه‌السلام) که مصداقی تمام از مظلومیت انسان کامل است. پیشوایی که در عین بزرگی، اما سختی‌های بسیاری در زندگی مادی خود کشید و دست آخر نیز به زهر کینه هارون الرشید عباسی به شهادت رسید.

نگاهی به برخی از احادیث نقل شده درباره سبک زندگی حضرت(ع)، نشان از عظمت روحی آن حضرت دارد. از جمله می‌توان به گزارشی اشاره نمود که به نحوه زندگی امام(ع) در زندان فضل بن ربیع در بغداد اشاره می‌کند. احمد ابن عبدالله از پدرش نقل می‌کند که وی در بغداد به دیدار فضل رفت وبین آن دو مکالمه‌ای شکل گرفت.

فضل: نگاهی به این اتاق بیانداز و بگو چه می‌بینی؟

گفتم: لباسی را می‌بینم که روی زمین افتاده است.

فضل: بهتر نگاه کن!

من کمی دقیق شدم و گفتم: مردی در حال سجده است.

فضل: می‌شناسی‌اش؟ او موسی ابن جعفر است. من شب و روز مراقب کارهایش هستم ولی هر وقت که به او سر زده‌ام او را در حال سجده یافته‌ام. موسی ابن جعفر نماز صبح را که می‌خواند، تا طلوع خورشید مشغول تعیبات می‌شود. سپس به سجده می‌رود و تا ظهر در سجده است. او کسی را مأمور خبر دادن وقت نماز کرده است و زمانی که وی خبر وقت نماز ظهر را می‌دهد، از سجده بلند می‌شود و بدون اینکه وضویش را تجدید نماید به نماز می‌ایستد. وقتی نماز مغرب و عشا را خواند، افطار می‌کند و تجدید وضو می‌کند و دوباره به  سجده می‌رود و تا طول شب را تا نماز صبح در سجده می‌گذراند. یکی از جاسوسانش می‌گفت چه بسیار می‌شنیدم که در سجده دعا می‌کند که «اللهم إنّنی کنت أسألک أن تفرغنی لعبادتک، اللهم و قد فعلت فلک الحمد» (یعنی خداوندا من پیوسته از تو می‌خواستم که وقت مرا برای عبادت خودت آزاد گردانی و تو این کار را کردی؛ پس شکر تو را سزاست.)[۱]

معرفت خداوند در روح و جان حضرت(ع) به اندازه‌ای بود که ایشان زندان را نه به عنوان یک تهدید برای آرامش روان، بلکه فرصتی خاص برای جدا شدن از مخلوقات و پیوستن به معبود می‌‌دید.

در عین حال حضرت(ع) بی‌توجه به نیازهای مردم نبودند. گزارش‌های مختلفی از بخشش‌های سنگین امام کاظم(ع) به کسانی که به نوعی گره در زندگی‌شان افتاده بود وجود دارد. همان‌ گونه که توجه مخفیانه ایشان به فقرای مدینه، بخشی از مشکلات این گروه را حل می‌نمود.

با تمام این احوال، اما حضرت(ع) پیوسته خدا را استغفار می‌گفت. این استغفار نه از باب گناه بود، بلکه چنانچه بعضی از بزرگان گفته‌اند، از این باب بود که اولیای خدا، همواره خود را در محضر حضرت حق(ع) ناچیز می‌دانند و عبادات خود را هیچ می‌بینند. امام کاظم(ع) پیوسته در سجده‌های‌شان می‌فرمودند: «قبح الذنب من عبدک، فلیحسن العفو و التجاوز من عندک» (خداوندا! گناهان زشت از طرف بنده‌ات انجام شده است، پس حال که چنین است بخشش و عفو از جانب تو زیباست.»[۲]

در عین حال اما امام کاظم(ع) عاقل‌ترین عقلای زمان خویش بودند. البته عقل مورد نظر، نه عقل مادّی و حیوانی، بلکه عقلی است که محور همه چیز را خداوند می‌بیند و اوج فهم انسانی را در بندگی خداوند متجلی می‌داند.[۳] این مباحث را می‌توان از آموزه‌های حضرت(ع) به هشام آموخت. آموزه‌هایی که به لطف خداوند در فرصتی دیگر از آن سخن خواهد رفت.
پ.ن۱: حضرت امام موسی کاظم(ع) را تشییع مظلومانه‌ای‌ کردند. تشییعی که هنوز هم نقل آن، جان شیعیان را می‌سوزاند. تصویر ابتدای متن مربوط به تشییع جنازه نمادین آن حضرت توسط شیعیان امروز است.

پ.ن ۲: امام موسی کاظم(ع) به باب الحوائج الی الله معروف است و بسیاری، حاجات خود را به واسطه ایشان از درگاه الهی می‌طلبند. سال گذشته که توفیق زیارت حرم شریف‌شان را داشتم در روی دیوارهای حرم آن حضرت بنرهایی را دیدم که از خداوند بابت آنکه به واسطه موسی بن جعفر(ع) حاجت روای‌شان کرده است، تشکر کرده‌اند؛ مثل نمونه‌هایی که در ادامه آمده است.

——-

[۱] .  مناقب آل أبي طالب ج ۴ ص ۳۱۸ ، عيون أخبار الرضا ( عليه السلام ) ج ۲ ص ۱۰۷ ، باب ۸ ح ۱۰ .

[۲] . کشف الغمّة، ج۲، ص ۲۲۸

[۳] . این متن بر اساس ترجمه و تنظیم اطلاعات ذکر شده در جلد اول از منهاج الصالحین آیت‌الله العظمی وحید خراسانی، صص ۳۹۹-۴۰۲  تنظیم شده است.

 

ما و بی‌توجهی به مکتوبات- بخش اول

بسیاری از اطلاعاتی که به لطف فضای دیجیتال و اینترنت امروز به راحتی می‌تواند در دسترس ما قرار گیرد، هنوز آن‌گونه که باید و شاید مورد توجه بسیاری از  ما نیست. در حقیقت اینترنت در فضای آموزشی می‌تواند تأثیرات بسیار خوب و مؤثری بر روند رشد علمی و فرهنگی داشته باشد.

توجه به مکتوبات استادان دانشگاه، یکی از این زمینه‌های مهم است. در توضیح باید بگویم که تا جایی که می‌دانم تقریبا تمام استادان دانشگاه، باید مقالات و کتاب‌هایی را منتشر کنند. این مکتوبات اعم از کتاب و یا مقالاتی است که در مجلات معتبر به چاپ رسیده است و به راحتی قابل دسترسی است. اگر ما به این مکتوبات توجه کنیم، می‌توانیم شناخت‌مان را از تیپولوژی فکری و تحلیلی استاد، بالاتر ببریم.

بی‌توجهی به این مکتوبات، باعث می‌شود تا پس از پایان ترم، شناخت دانشجو از استاد، صرفا به اطلاعاتی که در جلسات محدود طول یک ترم ارائه شده است، محدود باشد. در حالی‌که با توجه به این منابع مکتوب می‌شد یک گام به جلو رفت. برای دسترسی به اطلاعات اینگونه، استفاده از پایگاه‌های اطلاع رسانی‌ای که اطلاعات مجلات کشور و مجلات خارجی را در خود جای داده‌اند بسیار مفید است. سایت نورمگز، یکی از سایت‌هایی است که قدم بزرگی در این زمینه برداشته است.

اگر چه مفهوم کتابخانه، در کشور ما به مفهوم کامل و جامع خودش، کمتر تبلور یافته است ولی در همین حد و اندازه‌اش هم می‌تواند مراجعه به کتابخانه‌ها مفید و مؤثر باشد. مفهوم کتابخانه مورد نظر من، کتابخانه‌هایی مثل کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام در قم است. کتابخانه‌ای که ساعت‌های بسیار شیرینی را در لابلای صفحات کتاب‌های خواندنی و نایابش گذرانده‌ام و امیدوارم زمانی بیشتر درباره‌اش بنویسم.

سفارش امیرالمؤمنین(ع) به ابوذر

اول. امروز سیزدهم رجب و روز میلاد امیرالمؤمنین امام علی(ع)، یکی از اعیادی است که برای ما شیعیان بسیار عزیز است. در ایران این روز را به نام روز پدر می‌شناسیم و به هر گونه که می‌توانیم سعی می‌کنیم دل‌ پدرانمان را شاد کنیم. آنان‌که دستشان می‌رسد، به دست‌بوسی پدر می‌روند و یا تماسی هر چند کوتاه تلفنی برقرار کرده و عید را به او تبریک می‌گویند. و آنان‌که دست‌شان از ارتباط این دنیایی با پدرشان کوتاه است، فاتحه‌ای به روح پدر هدیه کرده و با دعای خیر، روح پدر را قرین خوان رحمت الهی می‌گردانند. من هم این روز را به  پدرم تبریک می‌گویم و برایش آرزوی سلامتی و طول عمر با برکت می‌کنم و به روح اجدادم درود و سلام می‌فرستم…

دوم. پدر معنوی شیعیان، امیرمؤمنان، علی(ع) زمانی که حکومت جائر و فاسد معاویه قصد داشت ابوذر را به ربذه تبعید نماید، خطاب به وی می‌فرماید:

لا يُونِسَنَّكَ إِلَّا الْحَقُّ، وَ لا يُوحِشَنَّكَ إِلَّا الْباطِلُ (نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳۰)

ای ابوذر! اجازه نده هیچ چیز جز حق و حقیقت با تو انس گیرد و اجازه نده هیچ چیز جز باطل تو را به وحشت اندازد.

حق و باطل دو مفهوم بسیار عمیق و در عین حال متضاد هستند. حقّ یکی از اسماء خداوند و به معنای امر ثابت و مطابق واقع است و باطل به معنای امر ناثابت و فناپذیر. توجه به آیه قرآن کریم که می‌فرماید «جاء الحق و زهق الباطل، انّ الباطل کان زهوقا»(آیه ۸۱ سوره اسرا) این تضاد را به خوبی نشان می‌دهد؛ چرا که با آمدن حق، باطل رفتنی است.

اگر به استعمالات عامّه مردم نیز توجه کنیم به همین معنا می‌رسیم. ثابت بودن حق ذاتی است و هر کس تلاش می‌کند که خود را «حق» نشان بدهد و از «باطل» خوانده شدن وحشت می‌کند! توجه به همین نکته است که دلیل بسیاری از جنگ‌های تاریخ بشر را نشان‌گر است. هیچ صاحب قدرتی دوست ندارد که «باطل» دانسته شود و به دنبال آن است که فکر و ایده خود را ثابت و «حق» بداند.

توجه به فرمایش امیرالمؤمنین(ع) مسأله مهمی را به ما گوشزد می‌کند. حضرت به ابوذر دستور می‌دهد مبادا اجازه دهی که تلاطمات و فشارهای سختی که پیش رو داری، باعث شود که تو از حقایق و ثابتاتی که به آن رسیده‌ای کوتاه بیایی و به تدریج با افکار متضاد آن، یعنی باطل خو بگیری!

ایشان در جمله بعد می‌فرماید:

«فلو قبلتَ دنیاهم لأحبّوکَ، و لو قرضت منها لأمّنوک»

اگر از دنیای آنان را می‌پذیرفتی تو را دوست می‌داشتند و اگر از دنیای آنان قرض می‌کردی تو را امان می‌دادند.

سوم. بعد از سال‌ها دوباره عزمم را جزم کردم تا وبلاگ‌ نوشتن را آغاز کنم. برنامه‌ای که داشتم این بود که افتتاحیه این وبلاگ، در روز میلاد حضرت زهرا(س) انجام شود که با کمی تأخیر به امروز افتاد. برنامه‌ام این است که علیرغم وجود موانع بسیاری که از درون زندگی و بیرون برایم محدودیت ایجاد می‌کند، اما در فوائد بنویسم و همچون گذشته از افکار و دغدغه‌هایم بگویم.